آدرس بعدي سايت gooya2.ir
پند اخلاقي :اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش مثل آينه
مهمان گرامي به وب سايت ما خوش آمديد ، جهت استفاده از امکانات سايت از طريق آيکون هاي بالاي سايت ثبت نام کنيد!
تبليغات بسته باز سفارش تبليغات
تبليغات در انجمن گویا

تبليغات (نمايش در بالاي آخرين ارسال هاي انجمن) حداکثر 10 بنر: ماهانه 5 هزار تومان
تبليغات (نمايش در پايين تمام صفحات انجمن) حداکثر 4 بنر: ماهانه 5 هزار تومان
تبليغات (گوشه اي انجمن) حداکثر 1 بنر: ماهانه 5 هزار تومان
تبليغات بعد از پست اول (نمايش در تمام تاپيک ها) حداکثر 4 بنر: ماهانه 5 هزار تومان
تبليغات (پاپ آپ) حداکثر 1 بنر: ماهانه 10 هزار تومان



براي سفارش تبليغات لطفا به ADMIN سايت پيغام خصوصي بفرستيد و عنوان پيغام را بگذاريد (سفارش تبليغات) با تشکر از شما.

×

کاربران دعوت شده


صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 38

موضوع: رمان زیبای عرب-سهیلا بامیان

  1. Top | #11
    آفلاین
    وضعیت کاربر:

    شعار کاربر:
    رولا . مهدی . میلاد ...
    عنوان کاربری:مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    July 2011
    شماره عضویت
    5653
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    12,040
    تشکر کردن
    175
    تشکر شده 1,504 بار در 1,156 ارسال
    دعوت شده:
    در 3 تاپیک
    پسند دريافتي
    1237
    پسند كرده
    363
    حالت من :
    سیستم عامل ومرورگر:

    IR-TCI  Firefox
    سيم کارت و آنتي ويروس

    IR-TCI  Avira
    آمار- دستاوردها
    امتیاز
    25
    سطح
    2
    نوار-دستاوردها
    متوسط فعالیت.درصد
    8.83%
    میزان فعالیت روزانه
    3.48%
    فعالیت هفتگی
    2.99%
    فعالیت ماهانه
    1.97%
    میزان امتیاز
    29
    اندازه فونت
    فصل 3-1
    شب در اتاق مسعود نشسته بودم و به او که شعر می خواند گوش می دادم از عصر باران ریز وتندی شروع به باریدن کرده بود وحالا از شدت ان کم شده بود گوشم به ترنم اوای مسعود بود وچشمم با شیفتگی بیرون را تماشا میکرد.مسعود به من نگاه کرد وگفت:
    -کجا سیر میکنی؟!
    -درجادوی قدرت همه این زیبایها !
    کتاب را بست و در کنارم نشست لبخندزنان پرسید:
    - همپای سفر نمی خوای؟
    نگاهش کردم وخندیدم هردو دقایقی کوتاه بیرون را نگریسته ودر سکوت فرو رفتیم پس از لحظاتی مسعود گفت:
    -موافقی یه چرخی توی باغ بزنیم؟یادمه وقتی که بچه بودیم همیشه بعد از بارون به باغ میرفتیم و با مقصود و ویدا کلی دنبال هم می دویدیم می خوام خاطره اون روزهارو دوباره برای خودم زنده کنم.
    به ارامی سر تکان دادم .اهسته از پله هاپایین و به حیاط رفتیم مسعود چند نفس عمیق کشید و در حالی که با لذت ریه هایش را از هوای پاکیزه اکنده می کرد چشمانش را بست تا لذت این لحظات را برای خود مضاعف کند.لبخندزنان به او نگاه کردم هر دم احساس می کردم که به او نزدیک تر می شوم حرفها حرکات مسعود برایم شور انگیز بود و من به سرعت مجذوب او می شدم همانطور که نگاهش می کردم یکباره دیدگانش راگشود و نگاهم کرد برای دزیدن خیرگی چشمانم خیلی دیر شده بود به نرمی خندید وگفت:
    -مثل بچه ها شدم مگه نه؟اما این حال و هوا همیشه منو مست و مدهوش خودش میکنه حتی وقتی هم در انگلستانم و بارون میاد ارزو میکنم که ای کاش تو خونه بودم و بوی نم ونای خاک و بارون رو درباغ خونه خودمون استشمام میکردم من دیونه بارون وعطر گل های سیراب شده ام وهیچ کجای دنیا مثل اینجا نمی تونهمنو از نشئه این بو و احساس سیراب کنه.
    -پس برای همینه که این باغ و خونه قدیمی رو نگه داشتین؟
    مسعود سر تکان داد و در حالیکه با دست اشاره می کرد که ارام ارام در زیر باران قدم برداریم در جواب گفت:
    -بله ما بچه ها خاطرات به یادمودنی و شیرینی از این خونه داریم ودلمون نمی خواد که با فروش اون تموم این خاطرات رو گم کنیم پدر اگر چه وضع مالی خوبی داشت و میتونست در شهر خونه بخره اما به خاطر دلبستگی ما بچه ها واین که این خونه اون رو به یاد خواهرش و پدر و مادرش می انداخت حاضر نشد که دست از این خونه بکشه پس از مرگ پدر هم این علایق رو گرامی دونست و حتی خیال فروش خونه رو به ذهن راه نداد.
    در زیر قطرات ریز وارام باران راه می رفتیم و من به توضیحات مسعود گوش میدادم.مسعود در میان صحبت هایش کاملا هوشیار و مواظب بود یکی دوبار با گرفتن بازویم هشدار میداد که مواظب خودم باشم گل و لای که به کفشم چسبیده بود وزن ان را سنگین کرده بود در یک لحظه لیزی زمین و عدم تعادل در راه رفتنم سبب شد که سر بخورم اما مسعود به سرعت دستم را گرفت و من را از افتادن نجات داد هراسان سر بلند کردم تا از او تشکر کنم اما یکباره چشمانم اسیر دیدگان پرتمنای او شد دانه های باران بر روی موهایش می درخشید و صورتش غرق در خیسی ولبخند بود مسعود با تبسمی شیرین نگاهم می کرد و من در امواج دیدگان درخشانش شناور بودم صورتش را جلو اورد و من باچشمانی بسته غرق در لحظات شیرینی شدم که میانمان جاری بود اما یک دفعه با احساس جهیدن چیزی روی پاهایم وحشتزده چشم گشودم و جیغ کوتاهی کشیدم مسعود در حالی که می خندید گفت:
    -نترس اما جان فقط یه قورباغه بود ببین اونم داره وحشتزده دور میشه.
    در زیر نور اندک چراغ که فقط تا چند قدمی ما را روشن می کرد ،قورباغه درشتی که شتابان دور میشد نگاه کردم و لبخند زدم مسعود که ارامشم را دید در حالی که دستهایش را به دور شانه ام حلقه می کرد گفت:
    -می خوام فردا اعام جنگ کنم.
    با تعجب نگاهش کردم و تکرارکنان پرسیدم:
    -اعلام جنگ به کی؟
    -خب معلومه .به این قورباغه ها !نشد یک بار من وتو بیاییم داخل حیاط واونا تو رو نترسونن می خوام بهشون اخطار کنم که نباید خلوت ما رو بهم بزنن و حالمون رو بگیرن .
    به او که با قیافه ای حق به جانب حرف می زد نگاه کردم با طنز گفتم:
    -اما تقصیر ماست که خلوت اونا رو بهم می زنیم قورباغه ها شب ها کوچه گردی می کنن و منو تو مزاحم رفت و امدهای شبانه اونا هستیم.
    مسعود که قیافه ادم مغبون را به خود گرفته بود معترضانه پرسید :
    -خب حالا تکلیف ما با این قورباغه ها چیه؟بالاخره من اعلام جنگ کنم یا نه؟
    -نه پسر دایی عزیز بهتره که اعلام جنگ ندی ما می تونیم زندگی مسالمت امیزی داشته باشیم و در کنارهم زندگی کنیم.
    مسعود مانند سردار فاتحی که لطف می کند و با بزرگواری از سر تقصیرات حریف مقابل می گذرد متفکرانه گفت:
    -خیلی خب باشه حالا که وزیر جنگ پیشنهاد صلح می کنه ما هم حاضر می شیمکه این گذشت رو داشته اما باید یه قولی به ما داده بشه.
    -چه قولی قربان ؟!
    -باید قول بدن که در هفته یک شب اصلا شبگردی نکنن تا ما در همون شب با خیال راحت بتونیم توی حیاط وباغ گشتی بزنیم و مزاحم نداشته باشیم.
    در حالی که تلاش می کردم جلوی خنده ام را بگیرم لبخند زنان گفتم:
    -این قول به شما داده می شه پس صلح نامه رو امضاء می کنین؟!
    -بله امضاء می کنیم بفرما این هم امضاء!
    یکباره دستم را بالا اورد وبوسه ای نرم بر پشت دستم زد و شروع به خنده کرد من متحیر نگاهش کردم.مسعود با بی خیالی پرسید:
    -حاضری با هم بریم درس بازیگری بخونیم؟فکرمی کنم من وتو استعداد خوبی در این زمینه باهم داریم!
    لبخندزنان نگاهم را دزدیدم حرکت غافلگیرانه مسعود شوکه ام کرده بود .او انقدر سریع و بی پروا ان کار را کرده بود که من به راستی نمی تونستم مانعش شوم.
    مسعود در حال و هوای دیگری بود در حالی که دستم را در دست گرفته بود و به سوی ساختمان می رفت،گفت:
    -امشب فروغ رو از خودمون رنجوندیم ما مهمون اون بودیم اما خیلی زود مهمونی رو ترک کردیم در عوض فردا شب زودتر به مهمونی میام و از فردا شب بیشتر در محفل اون می شینیم باشه؟!
    به ارامی سر تکان دادم مسعود سکوتم را دید یکباره ایستاد و در زیر نور پرتوان چراغ گازی که فضای زیلدی را روشن کرده بود در دیدگان شرمگین و گریزانم نگاه کرد و با صدایی نوازشگر گفت:
    -من از شب های بارونی و این باغ خاطرات زیادی دارم اما خاطره امشب و گردش با تو از این پس بهترین خاطره شب های بارونی زندگیم میشه وهر وقت بوی بارون و عطر گلها مستم کرد به یاد تو و خاطره قشنگت در این شب می افتم .
    سر به زیر انداختم ولب گزیدم. خدایا چه بر سرم می امد؟چرا کلام مسعود تا این اندازه جادویم می کرد؟
    زمانی که به طبقه بالا رسیدیم به سرعت شب بخیر گفتم وبه مسعود که با دیدگان خیره نگاهم می کرد اجازه ندادم که باز با حرفهایش جادویم کند به اتاقم رفتم و در را پشت سرم بستم .
    ان شب من در اسمان خیالم دست در دست مسعود تا اوج خوشبختی سفر کردم و ذره ذره وجودم را از عشق اکنده دیدم اما دقایقی که می رفتم تا طعم خوش عادت را احساس کنم افکاری مغشوش به سراغم امد و دیوار بلند رویاهایم در هم ریخت افکاری که ناشی از گذشته بود من با وحشت میدیدم که توانایی با رو به رو شدن با انها را ندارم و باید رویای مسعود و نهال عشقی را که از او در دل می پروراندم به سرعت از خود دور کنم.
    * * * * * * * * *
    روزهایم پر شد از شادی و خنده .حضور مسعود ان قدر به زندگی ام روح ونشاط بخشیده بود که اصلا متوجه گذشت زمان نمی شدم .یک ماه بود که ه ایران امده بودم تا ان زمان فرصت نیافته بودم مدارکم را ارائه داده و کاری پیدا کنم شبها تا دیر وقت در حالی که بادگیر اهدایی مسعود را به تن داشتم به خواندن اشعار فروغ یا شعر های مسعود می پرداختیم .
    مسعود عاشق اشعار فروغ بود ان شب یکی از شعر ها او را برای من می خواند:
    «فردا اگر از راه نمی امد
    من تا ابد کنار تو می ماندم
    من تا ابد ترانه عشقم را
    در افتاب عشق تو می خواندم»
    مسعود سکوت کرد و با چشمانی بسته مصراع اخر را دوباره تکرار کرد:
    -من تا ابد ترانه عشقم را در افتاب عشق تو می خواندم.
    نگاهش کردم .چشمهایش را بسته بود وبه پشتی مبل تکیه داده بود و در همان حال شعر را زیر لب زمزمه می کرد .به یکباره چشم گشود در دریای نگاهش غرق شدم نگاه برگرفتم و در سکوت به نقطه ای خیره شدم.
    مسعود به ارامی کتاب را بست و در سکوت نگاهم میکرد احساس مس کردم منتظر یک تلنگر است گویا در استانه یک تصمیم گیری بزرگ بود دنبال فرصتی می گشت تا رای نهای را صادر کند شاید اگر نگاهش می کردم گفتن حرف برای او اسان تر میشد اما شرم یا هر چیزی دیگری سبب می شد که من همیشه در این گونه لحظات فرار کنم .
    امشب نیز همان میل سر کش گریز انچنان بی تابم کرده بود که به یکباره بلند شدم و از اتاق مسعود گریختم به دنبالم امد و در میانه راه مقابلم قرار گرفت به ارامی گفتم :
    -خواهش می کنم مسعود....خواهش می کنم .
    کنار رفت به سرعت به اتاقم پناه بردم . از عشق می ترسیدم از اعتراف از خواستن از طرد شدن .اصلا در این خیال نبودم که چه کسی مخالف احتمالی این عشق است انچه من را می ترساند همان نفس عشق و دلدادگی بود روست داشتم عاشقانه هم دوست داشتم اماحاضر نبودم برای به دست اوردن او دیگران را از دست بدهم.مسعود تا یک ماه دیگر به انگلیس برمیگشت و من در صورت پذیرش عشق او باید با او راهی ان کشور می شدم که در ان صورت طاقت دوری از دیگران را نداشتم ویا باید در همین جا می ماندم وشبها و روزهای طولانی را در انتظار او می ماندم .انتظار ،من به شدت از ان متنفر بودم سالهای بی شماری منتظر دیدن خانواده مادرم بودم و این واژه ان قدر در نظرم منفور بود که حاضر بودم از عشق بگذرم اما خود را اسیر دست و پا بسته این لحظات نکنم.
    صدای تقه ای به در اتاق خورد باعث شد هراسان از جا بپرم مسعود به ارامی به اتاق امد تکه کاغذی را در دستم گذاشت و بعد بی هیچ حرفی به اتاقش بگشت .برگه تا شده را باز کردمو خواندم:
    «عاشقی یعنی اسیر دل شدن
    با هزاران درد غم یکی شدن
    عاشقی یعنی طلوع زندگی
    باصداقت همنشین گل شدن
    عاشقی یعنی که شبها تا سحر
    غرق در دنیای رویا ها شدن
    عاشقی یعنی تحمل انتظار
    مثل ماه اسمان تنها شدن
    عاشقی یعنی دو دیده تا ابد
    پر ز گوهرهای دریایی شدن»
    اشک بر پهنای صورتم جاری بود مسعود انچه را که در سکوت احساس کرده بودم حالا بردل کاغذ ریخته و با افسوس واژگانش من را همسفر جاده پر شور عاشقی می کرد .
    ان شب انقدر فکرم مغشوش بود که شب را تا صبح با خوابهای پریشان سپری کردم.
    صبح زمانی که چشم گشودم غمی گنگ خانه دلم را انباشته بود.
    در اتاق در حال عوض کردن لباسم بودم که تلفن زنگ زد قلبم به تپش افتاد می دانستم که مسعود است اگر می خواست جواب شعر شب گذشته اش را بداند چه باید می گفتم؟گوشی را برداشتم وتلاش کردم که صدایم بدون لرزش باشد گفتم:
    -بله بفرمایید .
    -سلام امل جان صبحت به خیر
    -سلام صبح تو هم به خیر
    -حاضر شو که قرار امروز برای ناهار با بیه بریم بیرون مادر امروز بعد از مدتها اظهار تمایل کرده که بیرون از منزل بریم عمو رحمان«دریاچه پریشان»رو پیشنهاد کرده که به سرعت مورد قبول جمع سه نفره اونا قرار گرفت.منو تو هم دعوت کردن که اگر چه در تصمیم گیریشون نقشی نداشتیم اما در سفر تفریحیشون شریک باشیم البته ما می تونیم اونا رو قال بذاریم و خودمون یه جای دیگه بریم مثلا تنگ چوگان،غار شاپور یا اثار باستانی نیشابور.حالا هر چی تو بگی .
    -نه من ترجیح می دم که امروز رو با زندایی و بقیه باشم.
    مسعود سکوت کرد و بعد با تانی گفت:
    -این معنیش اینه که داری از من فرار کی کنی درسته؟
    -نه معنیش این نیست فقط فکر کنم اگه با بقیه باشیم بیشتر خوش می گذره
    -اهان....پس درست .....خیلی خب بهت خوش بگذره.
    رنجیدگی را میشد کاملا در کلامش حس کرد با ملایمت پرسیدم:
    -مگه نمیای که میگی خوش بگذره؟!
    -نه.
    -برای چی؟
    -چون توی خونه به من بیشتر خوش میگذره.
    -لجبازی نکن مسعود من چیزی نگفتم که تو ناراحت شدی .
    -من اصلا ناراحت نیستم تازه خیلی هم خوشحالم که خونه خلوته ومی تونم در ارامس کتاب شعرهام رو بخونم.
    سعی کردم لحن شادی به صدایم ببخشم به نرمی گفتم:
    -تو باید بیای اخه اگه تو نیای به هیچ کس خوش نمی گذره .
    -جدی ....پس یعنی من برای بیام که وسیله شادی و تفریح دیگرون باشم؟!
    -وای مسعود تو چقدر فسسطه می کنی!من کی همچین منظوری داشتم؟
    مسعود با بیحوصلگی گفت:
    -به هر حال اومدن یا نیومدن من معلوم نیست فعلا خداحافظ.
    گوشی را گذاشت .از اینکه نا خواسته موجب رنجش او شده بودم ناراحت شدم هیچ وقت فکر نمی کردم او تا این اندازه زود رنج باشد .انچه که من امروز از او می دیدم با انی که همیشه بود خیلی مغایرت داشت.
    به طبقه پایین رفتم صدای تکاپو وجنب وجوش از اشپزخانه به گوش می رسید .با ورود به انجا سلام کردم و نشستم تا صبحانه ام را بخورم.زندایی به من نگاه کرد و گفت:
    -مسعود بهت گفت که امروز داریم میریم دریاچه پریشان؟
    با سر جواب مثبت دادم.گفت:
    -این روزها خیلی دلم تنگ می شه دیدم دیگه نمی تونم محیط خونه رو تحمل کنم اینه بهتر دیدم امروزرو بیرون بریم.
    -این خیای خوبه زندایی شما تقریبا هیچ جا نمی رین ورفت امدی هم به اون صورت ندارین تو هوای پاییزی ادم توی خونه دلش میگیره
    -بله همین طوره متاسفانه به علت یک سری اتفاقاتی که در گذشته افتاده و به گوش بقیه رسیده رفت و امد ما با دیگرون محدود شده یه روز سر فرصت برات تعریف یکنم بعد از فوت رضا این اولین باره که ما داریم از خونه میریم بیرون.
    سرم را تکان دادم اشاره مبهم زندایی به اتفاقات گذشته منظورش ماجرای مقصود و مینا بود او انقدر این حرفها را ارام می گفت که زهرا خانم که مشغول جمع اوری وسایل بود متوجه نشد .
    صبحانه را تمام کرده بودم زهرا خانم اسوده دستی به کمرش کشید و گفت:
    خب همه چیز اماده س می رم که اقا رحمان رو صدا کنم تا وسایل رو تو ماشین بذاره فکر کنم کار ابیاری باغ دیگه تموم شده باشه شما هم اقا مسعود رو صدا کنین تا کم کم راه بیفتیم.
    زهرا خانم رفت تا اقا رحمان را صدا کند چند لحظه بعد مسعود وارد شد زندایی لبخند زنان گفت:
    -چه خوب شد اومدی مسعود جان می خواستم همین حالا امل رو بفرستم دنبالت همه چیز اماده اس می تونیم کم کم راه بیفتیم.
    به مسعود که کتابی در دست داشت نگاه کردم چهره درهمش نشان می داد که امده تا نیامدنش اعلام کند ابتدا سکوت کرد اما بعد در حالیکه لبش را می گزید ارام گفت:
    -باشه می رم ماشین رو روشن کنم تا گرم بشه.
    مسعود از اشپزخانه بیرون رفت بدون اینکه حتی نیم نگاهی به من بیندازد قلبم در سینه فشرده می شد از اینکه مورد بی مهری او قرار گرفته بودم در عذاب بودم اما از سویی خوشحال بودم که این دلخوری سبب شد که او نتواند جواب شعرش را از من بخواهد و حتی برای چند روز هم که شده می توانم جواب او را به عقب بندازم .
    ادامه دارد....

  2. # ADS
    دعوت به همکاري از کاربران متخصصتبليغات در انجمن گويا
    تبليغات در انجمن گويادعوت به همکاري از کاربران متخصص
  3. Top | #12
    ارسال کننده ی تاپیک
    آفلاین
    وضعیت کاربر:

    شعار کاربر:
    رولا . مهدی . میلاد ...
    عنوان کاربری:مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    July 2011
    شماره عضویت
    5653
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    12,040
    تشکر کردن
    175
    تشکر شده 1,504 بار در 1,156 ارسال
    دعوت شده:
    در 3 تاپیک
    پسند دريافتي
    1237
    پسند كرده
    363
    حالت من :
    سیستم عامل ومرورگر:

    IR-TCI  Firefox
    سيم کارت و آنتي ويروس

    IR-TCI  Avira
    آمار- دستاوردها
    امتیاز
    25
    سطح
    2
    نوار-دستاوردها
    متوسط فعالیت.درصد
    8.83%
    میزان فعالیت روزانه
    3.48%
    فعالیت هفتگی
    2.99%
    فعالیت ماهانه
    1.97%
    میزان امتیاز
    29
    اندازه فونت
    در طول راه هر بار که نگاهم به اينه جلو مي افتاد متوجه نگاه مسعود مي شدم که به جاده چشم دوخته بود ظاهرا او از اين که بر خلاف گفته وميلش مجبور به امدن شده بود خيلي دلخور و نا راحت به نظر مي رسيد احساس ميکردم که او فقط به خاطر خوئشحالي زن دايي راضي به امدن شده است .
    سکوت مسعود انقدر به درازا کشيد تا به درياچه پريشان رسيديم عمو رحمان و زهرا خانم در جاييکه سايه بود موکت پهن کردند و وسايل را چيدند مسعود ماشين را به گوشه اي پر سايه کشانيد و خودش در حاليکه کتاب شعري را در دست داشت از ما فاصله گرفت و در زير سايه درخت نشست .
    زندايي با درايت انساني باهوش در حاليکه لبخند مي زد گفت:
    -مسعود امروز حال و حوصله اي هميشگي رو نداره.
    سکوت کردم و زهرا خانم در جواب گفت:
    -صبح که اومد پايين صبحانه خورد حالش خوب بود اما انگار يه باره از اين رو به ان رو شده اصلا انگار با همه ماها قهره .نگاه کن رفته اون گوشه تک و تنها نشسته.
    براي انکه حرفي زده باشم گفتم :
    -تنها نيست کتابش باهاشه.
    -خب درسته که کتاب همنشين ادمه اما کتاب که مثل ادم زنده نميشه .کتاب رو بايد بزاري وقتي که تنهاي بخوني تا از تنهاي بيرون بياي .نه وقتي که توي جمع هستي .
    عمو رحمان از داخل ماشين کيف کوچکي را بيرون اورد و در ان به دنبال چيزي مي کشت خيلي زود بند ماهي گيري را که به ان قلاب و يک تکه سنگ سرب وصل بود بيرون اورد و با زدن طعمه به سر قلاب به طرف درياچه به راه افتاد اما در نيمه راه متوقف شد و با نگاهي به مسعود که ظاهرا کتاب مي خواند به من نگاه کرد و گفت:
    -امل جان بيا دخترم مي خوام ماهي بگيرم بيا تماشا کن .
    به سرعت بلند شدم و دوان دوان خودم را به او رساندم عمو در جايي که ابتداي ان صاف و بدون هيچ نيزاري بود قلاب انداخت و به انتظار ايستاد به اطراف نگاه کردم در بيشترين قسمت هاي دور درياچه تا انجايکه چشم کار مي کرد نيزار هاي بلندي به چشم مي خورد .عمو رحمان لبخندزنان گفت :
    -تا يکي دو ماه ديگه پر از نرگس هاي شيراز مي شه اونجا دشت نرگسه اگه اون موقع به اينجابياي اينقدر بوي خوش نرگس مستت ميکنه که دلت ميخواد تند تند نفس بکشي و از نفس کشيدن هم سير نميشي اينجا اين موقع خيلي جذابه .
    به عمو که مهرباني به من نگاه مي کرد نگاه کردم خدايا چقدر به او احترام ميگذتاشتم و تا چه اندازه مهرش را به دل گرفته بودم نفهميدم در چه عالمي بودم که عمو يکباره گفت:
    -هم زهره و هم ميناي عزيزم ماهي هاي اين درياچه را دوست داشتن اي کاش بتونم حتي يه ماهي بگيرم تا طور رو هم محک بزنم و ببينم که طعم اين ماهي رو دوست داري يا نه به ارامي گفتم :
    -من ماجراي دخترتون رو مي دونم براي شما و دخترتون خيلي متاسفم اي کاش مينا اين کار رو نمي کرد و به انتظار برگشتن مقصود مي موند.
    عمو نيشخندي زدوبا ناراحتي گفت:
    -مينا دختر ساده و حساسي بود سن و سالي نداشت در منطق بچه گانه خودش به اين نتيجه رسيده بود که دنيا برايش به اخر رسيده بود اگر مقصودفرار نمي کرد او هيچ وقت دست به اين کار نمي زد من و زهرا هيچ نتونستيم مقصود را ببخشيم اون نبايد مينا رو در اون شرايط رها مي کرد مينا از شرم جوابگويي به ما و ديگرون بود که تن به مرگ داد .
    عمو رحمان با ديدن ناراحتيم به سرعت اشک هايش را پاک کرد و گفت:
    - من را ببين ماهي که برات نگرفتم هيچ اشکت رو هم در اوردم اصلا مي دوني چيه بهتر از خير ماهي گرفتن بگذريم تا هم کار غير قانوني نکرده باشيم و هم حرص زهرا خانم رو در نياورده باشيم من بهت قول ميدم که از بازار از اين ماهي برات بخرم .
    با شادماني موافقت کردم عمو رحمان در حاليکه قلاب ماهي را جمع مي کرد به سوي کهمسعود نشسته بود نگاه کرد و با زيرکي پرسيد ک
    -تو نميدوني مسعود امروز چشه؟
    شانه بالا انداختم او با لبخند گفت:
    -مسعود وقتيکه عميقا ناراحته اينقدر ساکت و اروم ميشه .
    کنجکاوانه پرسيدم:
    -عمو شما خيلي وقته خونواده دايي من رو ميشناسيد؟
    -بله دخترم خياي وقته من از جواني باغبون اين خوانواده بودم .وبعد با زهرا خانم ازدواج کردم و موندگار شدم مي دوني مسعود رو همين زهرا خانم بزرگ کرد براهمينه که بينشون احساس مادر و فرزندي جاريه .
    سرم را تکان دادم عمو باز به مسعود نگاکرد و گفت:
    -مسعود از خيلي جهات مورد علاقه من وزهراست .درسته که خدا به ما پسر نداد اما اون رو مثل پسر خودمون دوسش داريم اپمن از خيلي وقت پيشها ارزو ميکردم که بين او ومينا علاقه اي به وجود بياد و اون دامادم بشه شايد هيچ وقت مينا اونطوري از دست نمي دادم .
    لبخند محبت اميزي که بر گوشه اي لب عمو رحمان بو.د حاکي از محبت عميقي بود که نسبت به مسعود داشت.عمو رحمان يکباره نگاهم کرد و پرسيد:
    - ببينم دلخوري امروز مسعود که به تو مربوط نميشه.
    - نه .
    عمو در سکوت نگاهم کرد بعد در حاليکه راه مي افتاد گفت:
    -خوبه مي دونم که تو دختر خوبي هستي و دل پسر خوب منو درد نمياري.
    جوابي ندادم .احساس ميکردم که عمو با جواب منفي من به اين يقين رسيده که مسبب ناراحتي مسعود من نيستم و همين ارامم ميکرد .
    زهرا خانم با زندايي مشغول حرف زدن بودند و در حينحال تخمه مي شکوندند.مسعود در ان سو نشسته بود و ظرف تخمه در کنارش بود و کتاب مي خواند. با امدن ما زهرا خانمبراي همه چايي اورد و چايي مسعود را بههمراه قندان در سيني گذاشت و مي خواست براي او ببرد ،اما من در حاليکه استکان چايي خودم را در سيني مي گذاشتم گفتم:
    -شما بشينيد من چايي رو ميبرم.
    -دستت درد نکنه دخترم پس بيا يه کم تخمه هم ببر تا با هم بشکنيد
    -لازم نيست فکر ميکنم بتونم مسعود رو راضي کنم تا از سهم تخمه هايش بخورم.
    همه لبخند زدند به سوي مسعود که به تنه اي درختي تکيه داده بود رفتم صداي قدمهاي من را شنيد ارام ير بلند کردو با ديدنم نگاهش را برگردانيد گفتم :
    -بفرماييد .
    به سيني چايي نگاه کرد زير لب تشکر کرد کنارش نشستم و در سکوت به صفحه اي باز شده کتابش نگاهش کردم شعري از فروغ بود به نرمي خواندم
    پائيز اي مسافر خاک الود
    در دامن چه چيز نهان داري ؟
    جز برگهاي مرده و خشکيده
    ديگر چه ثروتي به جهان داري
    کتاب را بست و به رو به رو نگاه کرد ابتدا سکوت بود اما بعد به طعنه پرسيد:
    -خب با ديگران بهت خوش ميگذره .
    -مسعود اين همه حساس تلخ نباش .من که منظوري نداشتم
    پوزخندي زد و سرش را به طرفين تکان داد براي بدست اوردن دلش نميدانستم که بايد چه کار کنم چايي را در سکوت برداشت و جرعه جرعه نوشيد من نيز در سکوت چايم را خوردم از اين همه سردي که در او ميديدم تعجب کردم هرگز چنين تجربه اي نداشتم نمي دانستم در چنين موقعيت هاي چه بايد بکنم
    ادامه دارد....

  4. Top | #13
    ارسال کننده ی تاپیک
    آفلاین
    وضعیت کاربر:

    شعار کاربر:
    رولا . مهدی . میلاد ...
    عنوان کاربری:مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    July 2011
    شماره عضویت
    5653
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    12,040
    تشکر کردن
    175
    تشکر شده 1,504 بار در 1,156 ارسال
    دعوت شده:
    در 3 تاپیک
    پسند دريافتي
    1237
    پسند كرده
    363
    حالت من :
    سیستم عامل ومرورگر:

    IR-TCI  Firefox
    سيم کارت و آنتي ويروس

    IR-TCI  Avira
    آمار- دستاوردها
    امتیاز
    25
    سطح
    2
    نوار-دستاوردها
    متوسط فعالیت.درصد
    8.83%
    میزان فعالیت روزانه
    3.48%
    فعالیت هفتگی
    2.99%
    فعالیت ماهانه
    1.97%
    میزان امتیاز
    29
    اندازه فونت
    فصل 3-3
    براي رهايي از سکوت گفتم :
    -ديدم داشتي جيزي مي نوشتي شعر جديده؟!
    بي انکه حرفي بزند از ميان کتاب کاغذي بيرون اورد و به طرفم گرفت کاغذ را گرفتم و به ارامي خواندم :
    خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان
    بايد از جان گذرد هر که شود عاشقشان
    روز اول که خدا ساخت سرشت گلشان
    سنگ اندر گلشان بود همان بود دلشان
    -اين شعر از خودته ؟!
    -نه اما برگرفته از احساسات منه
    با شيطنت پرسيدم:
    -واقعا؟خب حالا چطور شد تو ياد اين شعر افتادي ياداشتش کردي .
    -چون ميخواستم اين رو به دختري بدم که به بدي و سنگ دلي تمام خوبرويان عالمه
    نگاهش کردم از اينکه در پرده مرا سنگدل و بي رحم مي خواند حسابي عصباني شده بودم براي تلافي گفتم:
    -براي چي فکر ميکني اون دختر سنگدله؟شايد چون خيال ميکني که همه دختر ها بايد به اولين پشنهادت جواب مثبت بدن اره؟
    با سماجت گفت:
    -بله اينطوري فکر ميکنم
    -خب اين فکر اشتباهه تو همچين تحفه اي هم نيستي .
    اين بار با غيظ نگاهم کرد مستقيم در چشمانم نگريست و به تندي پرسيد:
    -تو اينطور فکر ميکني
    -بله
    -لابد دليلي هم براي اين فکرت هم داري
    -درستهمن اگه جايي اون دختر بودم بهت ميگفتم که دختر ها فقط به مردهاي علاقه مند ميشن که از گذشته اونا کاملا اگاهي داشته باشن يعني عشق از روي اگاهي
    مسعود با سر در گمي پرسيد:
    - منظورت چيه ؟
    - هيچي فقط شايد اون دختر بخواد تو رو بيشتر بشناسه و از سر گذشتت با خبر بشه
    - اما وقتي گذشته اي وجود نداره من چي مي تونم بهش بگم
    با اخم نگاهش کردم و اين بار با صراحت گفتم :
    - ببين مسعود اگه منظورت از اون دختر منم بايد بهت بگم من مي خوام همه چيز رو بدونم تو ويدا و مقصود رو به من شناسوندي اما در مورد خودت هيچي نگفتي
    - وقتي چيزي نبوده چي مي خواي بهت بگم ؟
    - ولي من باور نمي کنم
    - اين مشکل خودته پس بايد بگم تو دختر شکاکي هستي.
    به سرعت بلند شدم و در حاليکه صدايم مي لرزيد گفتم:
    -ديگه نمي تونم تحمل کنم تو همه ي نسبت هاي بد رو به من مي دي سنگ دل و بي رحم که بودم حالا شکاک هم شدم ديگه نمي خوام بشنوم.
    به سوي بقيه رفتم و با شکيباي تمام اختلاف بين خود و مسعود را پنهان داشتم دلم مي خواست ساعتها گريه کنم .زهرا خانم بساط نهار را محيا کرده بود عمو رحمان چند بار مسعود را صدا زد تا او بالاخره او بر سر سفره نهار امد.
    بعد از ناهار به زهرا خانم و زندايي نگاه کردم هر دو انها خوابيده بودند و عمو رحمان نيز به تنه درختي تکيه داده بود و اماده خواب بود مسعود هم مشغول تماشاي نيزارها بود براي پرهيز از بي حوصلگي جهت مخالف به مسعود به راه افتادم زمانيکه از پيچ گذشتم از لابه لايي نيزارها ي انبوه به تماشاي مسعود مسعود ايستادم او ابتدا انتهاي مسيري را که امده بود نگاه کرد و بعد به راه افتاد انچنان با شتاب مي امد که ترسيدم من را که در لابه لايي نيزارها به تماشايش ايستاده بودم ببيند به سرعت مسيرم را در پيش گرفتم زماني که او از پيچ مي گذرد متوجه توقف من نشود به نحو شيطتنت اميزي از اين بازي موش و گربه بازي خوشم ميامد يک احساس خودخواهانهدر وجودم جان گرفت که سر به سر مسعود بگذارم .
    همانطور که مي رفتم مراقب پشت سرم هم بودم زماني که به پيچ ديگري رسيدم به سرعت خود را در ميان نيزارها مخفي کردم به مسعود که با احتياط جلو مي امد نگاه کردم در حرکاتش نوعي دلواپسي بود.
    با نزديک شدنش از ميان نيزارها بيرون امدم و به رفتن ادامه دادم از اينکه مسعود را اينگونه به دنبال خود ميکشيدم لذت مي بردم.
    راه به پايان رسيد به درياچه رسيدم ک چندين قايق موتوري کنار سکويي بسته شده بود به طرف قايق ها رفتم از مسعود خبري نبود به سر پيچ نگاه کردم از مسعود خبري نبود به ذهنم رسيد که اين بار او بازي را شروع کرده و حالا از ميان نيزار ها نگاهم ميکند براي فهميدن اين مطلب تصميم گرفتم ازمايشي بکنم .
    قايق با ريسمان کلفتي به يک تکه چوب وصل شده بودند ارام به لبه ي سکو نزديک شدم بهيک تکه چوب کوچک تکيه داده و با يک پرش کوتاه به داخل يکي از قايقها پريدم در اين هنگام صداي به گوشم رسيد که گفت:
    -خداي من !
    با بازيگوش خنديدم مسعود به سرعت جلو دويد و به من که با بي اعتناي به او مي خنديدم نگاه کرد و در حاليکه دستش را براي بالا کشيدن من پيش مي اورد گفت:
    -بيا بيرون اين قايق ها محکم نيستند ممکن توي اب فرو بره .
    با وحشت بلند شدم و بي توجه به انچه که بين ما گذشته بود دست مسعود را گرفتمو خودم را بالا کشيدمزماني خواستم تشکز کنم مسعود با خشم و اخم گفت:
    -ديوونه....؟!
    لب باز کردم تا جوابش را بدهماو پشت به من کرد و از انجا دور شد به يکباره دلم گرفت و با صدايي بلندي طوري که بشنودفرياد زدم:
    -ديوونه خودتي .....مي فهمي .....ديوونه خودتي!
    مسعودرفت و من تا دقايقي از خشم به خود مي لرزيدم . با ديدن عمو رحمان که به ارامي از سر پيچ مي گذشت و نزديک مي شد تلاش کردم رفتارم طبعي باشد عمو رحمتن لبخندي زد و پرسيد:
    -از ديدن يه مشت پير و پاتال که داشتن چرت مي زدن حوصله ات سر رفت ها؟اومدي که اين اطراف را ببيني ؟
    به ارامي در حاليکه لبخند مي زدم سر تکان دادم عمو به اطرتف نگاه کرد و گفت :
    -مي خواي اين اطراف يه گشتي بزنيم شايد بتونيم قارچ پيدا کنيم؟
    شانه بالا انداختم و در ميان علفزارها به گشتن پرداختم هيچ قارچي نروئيده بود عمو با لحني دلداري دهنده گفت:
    -قارچ ها بعد از بارون کم کم در ميان حتما بعد از بارون چند شب پيش کساني امدن و اونا رو جمع اوري کردن خب قسمت ما نبوده.
    زير لب گفتم :
    -بله لابد اينطور بوده
    عمو نگاهم کرد گفت:
    -بيا بريم زهرا داشت سور و سات چايي رو اماده ميکرد بعد از يک چرت کوتاه چايي خيلي مي چسبه .
    لبخند زدم عمو براي لحظات کوتاهي نگاهم کرد در حاليکه لب مي گزيد گفت:
    -وقتي از خواب بيدار شدم ديدم که تو و مسعود نيستين خيلي ترسيدم مي دوني براثر تجربه اي بدي که دارم دلم نمي خواد برات اتفاقي بيفته وقتي که مسعود رو در اين راه ديدم فوري خودم رو رسوندم .
    به ديدگاه نگرانش نگاهش کردم و گفتم :
    -نگرانن نباش عمو من مراقب خودم هستم .
    -مي دونم دخترم شايد اصلا نبايد اجازه ميدادم اين فکر ناروا به مغزمخطور کنه چون تو نه دختر ساده و کم تجربه مثل مينا هستي ونه مسعود خوي و خصلت مقصود رو داره .

    زمانيکه به ميان جمع برگشتيم خورشيد در حال غروب کردن بود .زهرا خانم با سيني چايي بلند شد در حاليکه به ما تعارف ميکرد استکان چايي هم براي مسعود برد .بعد از خوردن چايي وسايل رو در ماشين گذاشتيم و در ميان سکوتي دلگير به سوي خانه حرکت کرديم شب از راه رسيد بود در ماشين چند بار نگاهمبه چشمان سرزنشگر مسود اسير شد اما به سرعت نگاهم را دزديدم و اخم کردم .
    با رسيدن به خانه به اتاقم پناه بردم و در مقابل اصرار زهرا خانم براي خوردن شام گفتم که کاملا سير هستم و تمايلي به خوردن غذا ندارم در حاليکه گرسنه بودم اما نمي خواستم با مسعود رو به رو شوم و به گونه اي رفتار کنم که ديگران متوجه اختلاف ما شوند .
    مسعود ان شب به ديدنم نيامد و حتي بر خلاف شبهاي قبل تلفن هم نزد صبح روز بعد نيز او را نديدم زندايي گفت از صبح براي سرکشي به فروشگاه رفته و خبر داده تا دير وقت کار دارد و به خانه برنمي گردد.
    روز بد و کسل کننده اي بود سراسر صبح را با بي حوصلگي به ظهر رساندم دلم براي مسعود تنگ شده بود و از اينکه روز قبل باعث ناراحتي او شده بودم از خود دلگير بودم عصر همان روز در کنار زندايي مشغول صحبت کردن بوديم که تلفن زنگ زد به خيال اينکه مسعود است به سرعت گوشي را برداشتم و گفتم :
    -بله بفرماييد صدا با کمي تاخير به گوشم رسيد
    -سلام منم مقصود مادر شماييد
    -اه نه ببخشيد يک لحظه گوشي
    تلفن رو به زندايي دادم و گفتم که مقصودپشت خطه.زندايي گوشي را گرفت و مشغول صحبت کردن شد.بعد از خداحافظي زندايي گوشي را گذاشت و با رضايت گفت :
    -بهت خيلي سلام رسوند اول فکر کرده بود که تو از اشنا هاي زهرا خانمي اما من بهش گفتم که اين امل عزيزم بود.
    لبخند زنان سر تکان دادم زندايي با شادي مخلوط به غم گفت:
    -تا بيست روز ديگه مياد و اين معناش اينکه مسعود بايد بره نمي دونم از اومدن اون خوشحال باشم يا از رفتن اين غمگين .
    من نيز دلتنگ رفتن مسعود بودم .تصميم گرفتم که همان شب با او اشتي کنم و اجازه ندهم مدتي که در ايران است ،اينگونه با دلخوري به پايان برسانيم.
    پايان فصل 3

  5. Top | #14
    ارسال کننده ی تاپیک
    آفلاین
    وضعیت کاربر:

    شعار کاربر:
    رولا . مهدی . میلاد ...
    عنوان کاربری:مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    July 2011
    شماره عضویت
    5653
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    12,040
    تشکر کردن
    175
    تشکر شده 1,504 بار در 1,156 ارسال
    دعوت شده:
    در 3 تاپیک
    پسند دريافتي
    1237
    پسند كرده
    363
    حالت من :
    سیستم عامل ومرورگر:

    IR-TCI  Firefox
    سيم کارت و آنتي ويروس

    IR-TCI  Avira
    آمار- دستاوردها
    امتیاز
    25
    سطح
    2
    نوار-دستاوردها
    متوسط فعالیت.درصد
    8.83%
    میزان فعالیت روزانه
    3.48%
    فعالیت هفتگی
    2.99%
    فعالیت ماهانه
    1.97%
    میزان امتیاز
    29
    اندازه فونت
    فصل 4
    پاسی از شب بود و مسعود هنوز برنگشته بود گرچه می دانستم که به زندایی زنگزده و گفته که امشب مهمان یکی از دوستانش است و برای شام منتظرش نباشیم اما باز من چشم انتظار امدنش بودم .
    چشم هایم گرم خواب شده بود که صدای پایو سرفه هایش را شنیدم باصدای باز و بسته شدن در اتاق مسعود مطمئن شدم که مسعود برگشته اندکی تامل کردم و بعد از اتاق خارج شدم طبقه پایین در سکوت فرو رفته بود به ساعت نگاه کردم ساعت دو نیمه شب بود .به در اتاق ضربه زدم و وارد شدم مسعود روی تختدراز کشیده بود با ورود من چشمهایش راگشود .به سرعت گفتم :
    -معذرت میخوام فکر نمی کردم به این زودی بخوابی.
    روی تخت نشت و به من که اماده خروج بودم گفت:
    -اشکالی نداره بیا بشین .به خیال اینکه همه خواب هستند من هم می خواستم بخوابم.
    تک سرفه ای کرد و به دنبال عطسه ای .گفتم:
    -انگار سرما خوردی؟
    -بله فکر میکنم .
    سکوت کرد از زیر چشم نگاهش میکردم نگاه دزدانه ام را دید و خندید با دیدن خنده اش من هم لبخند زدم با لطافت گفت:
    -امروز دلم خیلی برات تنگ شده بود انگار هفته ها ندیدمت .
    سرم را به زیر انداختم هر بار که نگاهش میکردم اسیر نگاه مخمور و جادویی اش می شدم .با ظرافت پرسید:
    -امروز رو چطور گذروندی؟!
    -پکر و منتظر!
    -پس تو هم روز خوبی نداشتی اما اشکالی نداره عوضش دیروز بهت خیلی خوش گذشت.
    -بس کن مسعود !خودت میدونی اصلا خوش نگذشت.
    -و لابد علت اون هم من بودم درسته؟
    خیره نگاهش کردم .هنوز هم عصبانی بود و من نمی خواستم به عصبانیت او دامن بزنم امده بودم که او را ارام کنم .مسعود که سکوتم را دید لب گزید و دیگر حرفی نزدموضوع را عوض کردم و از تلفن مقصود و انچه از زندایی شنیده بودم حرف زدم زمانی که شنید مقصود تا دو سه هفته ای دیگر به ایران می اید نفس عمیقی کشید که سبب سرفه اش شد از کنار تختش لیوان ابی برداشتم و به او دادم در میان سرفه تشکر کرد با ملایمت گفتم:
    -بهتر بخوابی استراحت حالت رو خوب میکنه.
    -خوابم نمیاد.
    -می خوای برات قرص و دارو بیارم؟
    -نه یه قرص مسکن خوردم.
    سکوت کردم لحن مسعود نشان میداد که کدورت روز قبل را فراموش کرده است.پس از لحظاتی گفت:
    -من یه عذر خواهی به تو بدهکارم
    -بابت چی ؟
    -بابت این که امشب پیش دوستم حسابی از زنها گله کردم.
    -میشه بپرسم چرا؟
    -چون از دست یکی از اونا حسابی عصبانی بودم .
    به نرمی نگاهش کردم و سر به زیر انداختم .مسعود با لحنی نیمه شوخی پرسد:
    -حالا منو می بخشی ؟
    -چرا من باید تو رو ببخشم؟
    -چون تو جزیی از یک کل هستی !من که نمی تونم از همه زنها معذرت بخوام تو به نمایندگی از همه اونا باید جواب من رو بدی.
    سکوت کردم .مسعود که سکوتم را دید این بار با لحنی جدی گفت:
    -می خوای بدونی چی به دوستم گفتم ؟بهش گفتم که شما زنها برای این افریده شدین کهقلب ما مردا را بشکنین اما دوستم گفتما مردها پوست کلفت تر از این هستیم که قلبمون بشکنه !اما من قبول نکردم و سر همین موضوع بحثمون شد حالا تو فکر می کنی کدوم یکی از ما درست میگه؟!
    در حالی که بلند می شدم و به سوی در اتاق می رفتم گفتم:
    -فکر کنمحق با دوستت بوده نه ما زنها استعداد شکستن قلب کسی را داریم نه شما مردا به این زودی قلبتون می شکنه .من دیگه به اتاقم می رم شب به خیر.
    از اتاق بیرون امدم به سرعت وارد اتاقم شدم .ان شب خیلی به حرف مسعود فکر کردم تا انکه خوابم برد اما نیمه شب از صدای زنگ تلفن بیدار شدم هراسان از خواب بلند شدم و گوشی تلفن را برداشتم و پرسیدم:
    -بله؟
    -بیا اتاقم امل .....حالم خوب نیست.
    نفهمیدم خود را چگونه به اتاق مسعود رساندم.بیماری اش شدت پیدا کرده بود و با چهر ای برافروخته در حال یکه صدایش به شدت گرفته بود و تمام تنش می لرزید گفت:
    -چند تا پتو بیار .لرز دارم.
    به اتاقم دویدم و چند تا پتو از کمد بیرون اوردم و به سوی اتاق مسعود دویدم .مسعود سرش را زیر پتو کرده بود در حالی که به شدت می لرزید گفت:
    -داخل کمدیه بسته مسکن هست اونا رو هم بیار.
    پتو ها را رویش کشیدم بسته قرص را اوردم و در کنارش نشستم.وقتی می خواستم پتو را از روی سرش بردارم گفت:
    -حالا نه امل خیلی سردمه!
    -می خوای برم زهرا خانم رو خبر کنم؟
    -نه ...نه ...نمی خوام نگرون بشه.
    با درماندگی گفتم:
    -ولی من نمی دونم باید چی کار کنم.
    -فقط توی این اتاق کنارم بمون.اگه عرق کنم حالم بهتر میشه.
    -باشه من اینجا می مونم.
    احساس خیلی بدی داشتم از اینکه مسعود بیمار شده بود غصه دار بودم دلم می خواست می توانستم در بیماری او سهیم شده و قسمت اعظم رنج و دردش را از ان خود کنم از اینکه مسعود در زیر پتو به خود می لرزید و هذیان گونه ناله می کرد اشکم سرازیر شده بود اما کاری از دستم ساخته نبود بالاخره بعد از نیم ساعت ناله های مسعود کم شد و از لرزش بدنش هم کاسته شد به ارامی پرسیدم:
    -مسعود بیداری؟!
    -بله بیدارم.
    -بهتر شدی؟
    -بهترم می تونی یکی از پتو را برداری.
    یکی از پتو را برداشتم می دانستم که او با تن و بدن عرق کرده نباید یکباره از زیر پتو بیرون بیایدپرسیدم:
    -می تونی سرت رو از زیر پتو بیاری بیرون؟اگه یه قرص مسکن بخوری حالت بهتر می شه.
    مسعود به کنی سرش را از زیر پتو بیرون اورد به چشمان تب دارش و چهره گلگونش نگاه کردم اشک در چشمانم جمع شد اما سعی کردم لبخند بزنم پرسیدم:
    -حالت چطوره؟
    -دیگه لرز ندارم احساس می کنم خیلی بهترم.
    لبخند زدم و در حالی که قرص را از جلدش بیرون می کردم گفتم:
    -بلند شو این قرص را بخور .
    زمانی که اب به دستش می دادم از تماس سر انگشتانش با نوک اگشتانم تازه فهمیدم که به شدت تب دارد قرص را خورد و با بی حالی دراز کشید به چشمان نگرانم نگاه کرد و با شرمی مطبوع گف:
    -می بخشی امشب بد خوابت کردم.
    -اشکالی نداره منم شب هایی بوده که تو رو بد خواب کردم.
    لبخند دلنشینی زد پرسیدم :
    -توی اتاقت یه حوله کوچیک پیدا میشه؟
    -برای چی می خوای؟
    -می خوام برای پایین اومدن تبت اونو خیس کنم روی پیشو نیت بذارم .
    در حالی که به شدت سرفه میکرد به کمد دیواری اشاره کرد و گفت:
    -اونجا می تونی پیدا کنی.
    حوله را پیدا و ان را مرطوب کردم و روی پیشانی مسعود گذاشتم حوله با سرعت داغ و خشک می شد .ان شب تا صبح به پرستاری مسعود پرداختم و او در حالی که بر اثر ضعف ناشی از تب هر دم به خواب می رفت اصرار می کرد که خودم هم استراحت کنم.
    صبح زمان که زهرا خانم برای بیدار کردن مسعود به اتاقش امد ما هر دو خواب بودیم من که بر اثر بدخوابی نزدیک صبح به خواب رفته بودم با حرکت ارام شانه هایم از خواب بیدارشدم.زهرا خانم با نگرانی پرسید :
    -چی شده امل جان تو چرا اینجایی؟
    خواب الود نگاهش کردم و گفتم:
    -دیشب مسعود به شدت بیمار بود منم اومدم که مراقبش باشم.
    -چرا بیدارم نکردی دختر جان .چش شده؟
    -سرما خورده به شدت تب و لرز داشت.
    زهرا خانم با نگرانی به چهره ملتهب مسعود نگاه کرد و بعد دست بر پیشانی او کشیدو گفت:
    -هنوزم که تب داره باید برسونیمش دکتر.
    از صدای زهرا خانم مسعود ارام چشم گشود و با صدایی گرفته گفت:
    -دکتر لازم نیست.من حالم خوبه.
    -چی چی حالت خوبه تنت شده مثل کوره داغ اون وقت تو میگی حالن خوبه؟
    به جوش وخروش مادرانه زهرا خانم که دلسوزانه مسعود رانگاه می کرد نگریستم مسعود با بی حوصلگی سر تکان داد و چیزی نگفت.
    زهرا خانم همانطور که از اتاق بیرون می رفت گفت:
    -الان به اقا رحمان می گم تا تو رو دکتر ببره .پسره مثل بچه کوچولوها از دکتر رفتن میترسه.
    زهرا خانم بیرون رفتبه مسعود که لبخند کمرنکی بر گوشه لب داشت نگریستم و او نیز نگاهم کرد و گفت:
    -حال پرستار خستگی ناپذیر من چطوره؟
    -حال بیمار بد حال من چطوره؟
    لبخند زد و در حالی که سعی میکرد از زیر پتو بیرون بیاید گفت:
    -با داشتن پرستاری به خوبی تو مگه می شه حالم بد باشه؟
    از اینکه باز در حال بیماری دست ازسر زندگی بر نمیداشمخوشحال بودم کمک کردم تا لباس بپوشد حرکاتش کند بود و این نشان دهنده از ضعف او در اثر بیماری بود در هنگام پایین رفتن از پله ها کاملا مواظب او بودم عمو رحمان پایین پله ها منتظر بود و مسعود پس از اصرارهای مکرر زندایی و زهرا خانم بعد از خوردن چند لقمه صبحانه راهی مطب شدند.
    زمانیکه ااندو به خانه امدند حال مسعود خیلی بهتر شده ود عمو رحمان توضیح داد که مسعود امپول زده و بعد از ان حالش بهتر شده زهرا خانم در حالیکه به سوپ در حال اماده شدن سر کشی می کرد گفت:
    -تا نیم ساعت دیگه سوپ اماده میشه اینو بخوره حالش خیلی بهتر میشه.
    مسعود از عمو رحمان و زهرا خانم تشکر کرد و به من و زندایی که با نگرانی به او نگاه میکردیم نگاه کرد و گفت:
    -من حالم خوبه شماها برای چی این همه نگراننین؟
    زن دایی با عطوفت مادرانه جواب داد:
    -خدا رو شکر که حالت خوبه من فقط همینو می خوام از امل هم ممنونم که دیشب مراقب تو بوده اما اگه بیدارمون کرده بودین خودتون این همه خسته نمی شدیم.
    مسعود لبخند زد ومن در حالی که زیر لب از زندایی تشکر می کردم سر به زیر انداختم.
    با اماده شدن سوپ زهرا خانم مسعود را مجبور کرد که تا اخر سوپ را بخورد .از اینکه حالش بهتر شده بود خوشحال بودم بلند شدم به اتاقم بروم تا ظهر کمی بخوابم مسعود گویی به نیت من پی برده بود نگاه محبت امیزی به همه کرد و گفت:
    -دکتر گفت که بهترین دارو برام استراحته می رم که کمی بخوابم.
    با هم از پله ها بالا رفتیم زمانی می خواستم به سوی اتاقم بروم گفت:
    -سعی کن تا ظهر بخوابی از امشب باز هم باید مهمون فروغ باشیم ما چند شبه که مهمونی اون نرفتیم.
    لبخند زنان سر تکان دادم زمانی که داخل اتاق شدم و می خواستم در رو ببندم نگاهم به مسعود افتاد که هنوز ایستاده بود و نگاهم میکرد به ارامی گفت :
    -از دیشب تا حالا به این نتیجه رسیدم که دوستم بهتر از من زنها رو می شناسه اون درست می گفت زنها مهربونتر از این هستن که بتونن قلب کسی رو بشکنن!
    خندیدم مسعود با مهربانی گفت:
    -برو بخواب چشمات بدجوری بار خواب داره دختر عمه عزیزم.
    در اتاقم رو بستم و تا دقایقی در پشت در بسته به مسعود و راز نگاهش فکر کردم .زمانی که روی تخت دراز کشیدم با خستگی تمام به خواب رفتم و از یاد بردم که در اتاق مجاور قلب پرشور پسرکی صادق و مهربان در اشتیاق وجود من با سرزندگی هر چه تمامتر می تپد!
    ********************
    با بهبودی مسعود باز مهمانی شبانه ما سر گرفت ما ساعت ها در خلوت شبانه اتاق مسعود با اشعار فروغ شب را به نیمه شب می رساندیم .
    ان شب مسعود پس از خواندن اشعار در حالیکه کتاب را می بست تحت تاثیر جادوی کلام فروغ به من که در کنارش نشسته بودم و با حظی وافر به او صدایش گوش می دادم نگاه کرد .
    پرستای شبانه من از مسعود باعث شده بود که ما به نحوی بارز به همدیگر نزدیک شویم .مسعود لحظاتی کوتاه در دیدگانم نگریست زمانی که دید با شرم دیده بر زمین دوختم دستش را زیر چانه ام کشید و در حالی که دیدگانم را به خود معطوف میکرد گفت:
    -به من نگاه کن امل!در جایی خوندم که عربها به ارتباط چشمی خیلی اهمیت میدن .می خوام تو چشمام نگاه کنی تا بفهمی چقدر عمیق و صادقانه دوستت دارم .می خوام بدونی که احساس می کنم مدتهاست به انتظار اومدنت روزها رو شمارش کردم و حالا که اومدی انگار گمشده چند ساله ام رو پیدا کردم...امل...تو جاودانه ترین حس عاشقونه رو در دلم به پا می کنی و من می ترسم که از این احساس کارم به جنون کشیده بشه.
    با نشئه ای شاعرانه به سخنان پر شور مسعود گوش کردم قلبم در سینه بی فرار می تپید و مسعود با هر کلامش رنگین کمان عشق را جلوی دیدگانم ترسیم میکرد دستهای پر التهاب مسعود بر شانه هایم بود و من بی هیچ امتناعی سر بر سینه اش گذاشتم جرس پر طنین قلبش به من هم خاطر نشان میکرد که او هم در کیر احساسی جان بخ و محسور کننده شده است سرم را از روی سینه اش بلند کرد و در حالی که به چشمانم می نگریست گفت:
    -بیا با هم یه قراری بذاریم اما نه ...اول بگو دوستم داری؟
    با لبهایی لرزان تکرار کردم:
    -دوستت دارم .....دوستتدارم!
    لبخند زد و گفت:
    -هر شب سر ساعت دو نیمه شب به اتاقت زنگ می زنم تا ...
    -فکر نمی کنی اون موقع من خوابم؟
    -این یه بیدار باش عاشقو نه اس یادت باشه من عاشق حسودی هستم می خوام تموم افکار شبانه روزت رو به اشغال خودم در بیارم شبا هم نیت کن فقط خواب منو ببینی باشه؟!
    خندیدم مسعود با وسواس غریب پرسید:
    -می تونم بهت زنگ بزنم؟
    -بله می تونی.
    اه عمیقی کشید بعد در حالی که من را از دور خود می کرد تا بتواند چهره ام بهتر ببیند گفت:
    -بهت گفته بودم که تو دختر خیلی قشنگی هستی؟!
    -نه.
    مسعود با صدایی بلند خندید و گفت:
    -ای به فدای این نه گفتنت!اخه از بس بی سلیقه ام اما خب حالا بهت می گم تو زیباترین و قشنگ ترین دختری هستی که می تونه قلب عاشق یه مرد رو اسیر خودش کنه .
    -ممنون تعارف قشنگی بود
    مسعودلبخند زیبای زد در حالی که با من بلند می شد گفت:
    -حالا زیبای عرب من!به اتاقت برو و سعی کن که فقط با خیال من بخوابی از امشب ساعت اتاقم رو دو نیمه شبتنظیم می کنم تا زنگ بزنه این ساعت مقدسترین ساعت عمرمه چون می خوام تو این ساعت حقیقی ترین احساس وجودی خودم رو به تو اعتراف کنم شب به خیر عروسک قشنگم!
    ان شب مسعود راس ساعت دو به من زنگ زدت زمانی گوشی را برداشتم با کلامی پر احساس گفت:
    -دوستت دارم امل ...دوستت دارم دختر زیبای عرب!
    از ان شب هر شب مسعود به من زنگ می زد و عین این کلمات را تکرار میکرد و عجیب این بود که من هیچ وقت از تکرار این کلماتن خسته نمی شدم مسعود به من قول داد در هنگام رفتن به انگلستان ساعت را با خودش ببرد تا بتواند براساس ساعت به وقت ایران دو نیمه شب به من زنگ بزند.
    ما شبهای بیشماری به هم قول دادیم که نسبت به عشقمان وفادار بمانیم و هرگز از یاد هم غافل نشویم من مسعود را که عاشق و شیدای خود می دیدم و این حس به من غرور می داد و تشویقم می کرد که به انتظار امدن او به شمارش ایام بپردازم اما افسوس که از بازی سرنوشت غافل بودم.
    پایان فصل 4

  6. Top | #15
    ارسال کننده ی تاپیک
    آفلاین
    وضعیت کاربر:

    شعار کاربر:
    رولا . مهدی . میلاد ...
    عنوان کاربری:مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    July 2011
    شماره عضویت
    5653
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    12,040
    تشکر کردن
    175
    تشکر شده 1,504 بار در 1,156 ارسال
    دعوت شده:
    در 3 تاپیک
    پسند دريافتي
    1237
    پسند كرده
    363
    حالت من :
    سیستم عامل ومرورگر:

    IR-TCI  Firefox
    سيم کارت و آنتي ويروس

    IR-TCI  Avira
    آمار- دستاوردها
    امتیاز
    25
    سطح
    2
    نوار-دستاوردها
    متوسط فعالیت.درصد
    8.83%
    میزان فعالیت روزانه
    3.48%
    فعالیت هفتگی
    2.99%
    فعالیت ماهانه
    1.97%
    میزان امتیاز
    29
    اندازه فونت
    فصل 5-1
    روزها تند و پرشتاب به دنبال هم می گذشتند هوا سردتر شده بود .به همراه مسعود چندین بار به کازرون رفتیم در طی یکی از همین مراجعات به اداره اموزش وپرورش سری زدم تا بلکه بتوانم با ارائه مدارک خود کاری پیدا کنم اما در نهایت شنیدم تا بازگشایی مدارس و تکمیل کادر اموزشی فعلا نیاز به معلم ندارند به هر حال شماره تلفن و ادرس را دادم و به انتظار خبری از انها نشستم.
    تا رو روز دیگر مقصود به ایران می امد و این نشاندهنده این بود که مسعود تا یک هفته دیگر در کنار ما بود .مسعود این روزها بیشتر عصبی بود و دیگر ان همه شادی و خنده در خانه اثری نبود زندایی که متوجه حال مسعود شده بود یک بار به کنایه گفت:
    -در طول این همه سال هیچ وقت مسعود رو اینطور ندیده بودم این دفعه انگار دل کندن از ایران براش سخته.
    نگاهم کرد و خندید .سرخ وبرافروخته شدم و زهرا خانم که متوجه سخنان زندایی بود به تایید گفت:
    -بله درست میگین پسره پاک هوایی شده حالا نمی دونم مال این فصل پاییزه یا چیز دیگه اس اخه می گن ادمهای که طبع شعر دارن حال و هوایی پاییز خیلی روشون اثر می ذاره.
    هر بار کهع به رفتن مسعود فکر می کردم بغض راه گلمو می بست من که تازه معنایی عشق و دلدادگی رو فهمیده بودم چگونه صبر پیشه می کردم ؟یکبار در اوج خودخواهی به مسعود گفتم:
    -نمیشه به مقصود بگین کخ اونجا بمونه ؟به هر حال اون حالا اونجاست خب بمونه تا فروشگاه رو واگذار کنه بعد بیاد.
    مسعود همانطور به جوش وخروش عاشقانه ام می خندید گفت:
    -اما این ممکن نیست عزیزم من نمی تونم کارهای مقصود رو انجام بدم درسی که من خوندم با تجاربی که مقصود داره قابل قیاس نیست در ثانی مقصود شش ماهه که رفته مسلما دلش برای اینجا خیلی تنگ شده و این بی اصافیه که من ازش بخوام این یه سال باقی مونده تا اتمام درس ویدا و واگذاری فروشگاه اونجا بمونه من بهت قول می دم که سفرم کمتر از شش ماه طول بکشه چون می خوام برای سالگرد پدر اینجا باشم.
    دانه های اشک بر گونه هایم سر می خورد و مسعود قربان صدقه ام می رفت و اشکهایم را پاک می کرد.
    امروز مقصود وارد شد زمانی که برای معارفه رو در روی هم ایستاده بودیم به عینه می دیدم که تصورات من از مقصود تا چه اندازه با مقصود واقعی متفاوت است .من مقصود را پسری سبک سر و جلف تصور میکردم اما حالا می دیدم با مردی جوانی کاملا برازنده و شیک پوش و جذاب طرف هستم که حرکاتش با ارامش و متانت و خویشتن داری می باشد وقتی دستش را برای فشردن دستم پیش اورد به از دست دادن سریع ان را عقب کشید و باعث تعجب بیشترم شد .
    زندایی یک لحظه ارام قرار نداشت و و با وجود بیماریش پروانه وار دور مقصود می گشت و گاه از من می خواست از مقصود پذیرای کنم.
    زهرا خانم و اقا رحمان در تمام بعد ظهر و شب هیچ کدامشان افتابی نشدند مقصود سراغشان رااز زندایی گرفتزندایی خیلی مختصر جواب داد حالشان خوب استمسعود از امدن مقصود خوشحال بود و از فروشگاه ،ملانی و ویدا پرسید و مقصودجواب مفصل برایش توضیح می داد .
    زمانی که ان دو در کنا هم نشسته بودند نگاهشان کردم شباهت ظاهری انها خیلی محدود بود .مسعود با موهای روشن پوستی سفید ته ریشی سیاه که چشمان عسلی رنگ چهره ی مطبوعش را کامل می کرددر کنار مقصود با موهای مشکی پوستی گندمی صورتی صیقلی و چشمانی مشکی کاملا دو تیپ متفاوت مقصود بیشتر چهره ای یونانی داشت تا یک ایرانی همان پیشانی بلند و بینی قلمی و ظریف به هر حال چهره ای منحصر به فرد داشت و در میان جمع به سرعت نگاهها را به سمت خود خیره می کرد.
    یک بار که نگاهش به من افتاد دقایقی کوتاه نگاهم کرد و سپس توجه اش را به مسعود جلب کرد .
    شام بدون حضور زهرا خانم و اقا رحمان خالی از لطف بود زندایی به احترام انها از مسعود خواسته بود که شام را از بیرون تهیه کند و سهم انها را به ساختمانشان ببرد در فرصتی کوتاه از زن دایی پرسیدم که این وضع تا کی ادامه خواهد داشت و او گفت که فقط این برنامه ای امشب است چون از فردا مقصود به همراه مسعود از خانه خارج می شود زهرا خانم باز می تواند به نظافت و کارهای خانه بپردازد و هنگام بازگشت مقصود به خانه کار او هم تمام شده است. او می دانست که من از همه چیز با خبر هستم برای همین رک و صریح در این مورد صحبت می کرد .
    شب در هنگام خواب من وظیفه ای زهرا خانم را انجام دادم و زندایی را به اتاقش بردم زمانی که به سالن برگشتم مسعود و مقصود بلند شده بودند که به طبقه ای بالا بروند به همراه انها به طبقه ای بالا رفتم وقتی می خواستم به اتاقم بروم مسعود دستم را گرفت وگفت:
    -اگه خوابت نمی یاد به اتاقم بیا تا شعر های فروغ رو باهم بخونیم .
    مقصود به این حرکت با لبخند نگاه کرد و بعد به سرعت شب به خیر گفت و رفت .
    به همراه مسعود وارد اتاقش شدم و روی تخت نشستم فضایی اتاق کمی سرد بود مسعود بخاری را روشن کرد و با برداشتن کتاب کنارم نشست و پرسید:
    -نظرت در مورد مقصود چیه؟
    -با اونی که فکر می کردم خیلی فرق داره به نظر نمی رسه که اون گذشته ای غمگین مال همچین ادمی باشه.
    مسعود لبخندزنان سر تکان داد و گفت:
    -قیافه ای غلط اندازی داره .دخترهای زیادی رو می شناسم که عاشق اون هستن اما مقصود توجهی به اونا نداره .یادته روز اولی که تو رو دیدم تو رو رو اشتباهی گرفته بودم؟خیال می کردم که توهم یکی از اونا باشی که خاطر خواه مقصود شدی و اومدی سراغش تا شانست رو امتحان کنی غافل از اینکه تو فقط دلبر منی !اومدی که دل منو ببری و منو اسیر خودت کنی !
    خندیدم مسعود با نگاهی نوازشگر گفت:
    -امل من دوری تو رو چطوری تحمل کنم؟
    -همونطوری که من تحمل می کنم .
    -اما من دارم از تو دور می شم تو از خودت دور نمی شی .
    -خب منم دارم از تو دور می شم اینم کار اسونی نیست.
    -خیلی سخته امل....خیلی سخت...
    یکباره گریه ام گرفت. مسعود به سرعت رو به رویم نشست و تند تند اشکهایم را پاک کرد و گفت:
    -نه نه خواهش می کنم گریه نکن یکبار بهت گفتم که نقطه ضعف من گریه عزیزانمه پس خواهش می کنم گریه نکن نه حالا و نه حتی موقعی که من نیستم تو باید یاد بگیری که صبور باشی و در کمال ارامش منتظرم بمونی همونطوری که من دارم اینو به خودم اموزش می دم.
    -نمی تونم مسعود خیلی سخته.
    -می تونی عزیز دلم می تونی یعنی باید بتونی هم تو هم من بهت قول می دم زود برگردم .
    سرم را تکان دادم احساس امنیت می کردم .مسعود دوباره کنارم نشست و با صدایی گرم شروع به خواندن شعری کرد :
    من لبان سرد نسیم صبح
    سر می کنم ترانه برای تو
    من ستاره ام که درخشانم
    هر شب در اسمان سرای تو
    سربرداشت و با شیطنت گفت:
    -این فروغ هم عجب شاعری بوده می بینی چقدر قشنگ برای ادمهای مثل من وتو شعر گفته انگار می دونسته یه روز یه دختر وپسر جوون با هممیشینن و شعرهاش رو می خونن که این همه عاشقانه اسرار دلش را فاش کرده!
    -شاید هم می خواسته کار امثال ما را راحت کنه البته تو که مشکل شعر گفتن نداری اما برای منی که بلد نیستم شعر بگم این اشعار خیلی کاربرد داره و کارم رو راحت می کنه.
    -حالا نه که تو خیلی هم از این شعر ها برای من می خونی .
    -خب ایکه گله و شکایت نداره کتاب رو بده به من تا برات یکی از شعر ها رو انتخاب کنم و بخونم
    مسعود به سرعت کتاب را به من داد همانطور که دنبال شعر مناسب می گشتم متوجه ای او بودم که به تلاش من عاشقانه نگاه می کرد بلاخره در یکی از صفحات به شعر بامسمایی برخوردم.
    -اهان پیداش کردم گوش کن تا برات بخونم:
    عاشقم عاشق ستاره صبح
    عاشق ابرهای سرگردان
    عاشق روزهای بارانی
    عاشق هر چه نام توست بر ان
    مسعود معترضانه گفت:
    -ای بابا!تو که عاشق همه چی هستی به جز اصل کاری من چه کار به عشق تو به ستاره و ابراهای و رئزهای بارونی دارم ؟من می خوام تو فقط عاشق من باشی.
    -ای حسود تو همه چیز رو برای خودت می خوای .
    -همه چیز رو نه فقط تو رو برای خودم می خوام.
    -من که مال تو هستم یادت رفته اینو بهت قول دادم؟
    نگاه مسعود برقی دلنشین زدبا شادمانی خندید و دستهایم را در دست گرفت و بوسه ای نرم به انها زد و گفت:
    حالا دلم اروم شد اجازه می دم عاشق بعضی چیزها همباشی اما قبل از این که عاشق چیزی بشی باید بیای از من اجازه بگیری فهمیدی؟
    با خنده سر تکان دادم مسعود کتاب را بست و گفت:
    -کتاب دیگه بسه!بگو ببینم فردا با من ومقصود میای بریم شهر ؟
    -اگه اجازه بدی نه چون فردا زندایی باید حموم کنه و من به زهرا خانم قول دادم که نهار رو درست می کنم تا با خیال راحت به حمام زندایی بپردازه.
    مسعود کمی درنگ کرد و بعد گفت :
    -چون قول دادی کاریش نمیشه کرد اما حیف شد دلم می خواست این روزهای اخر همه جا با هم باشیم در تمام لحظات تو رو در کنارم ببینم ولی اشکالی نداره باشه برای روزهای بعد.
    سر تکان دادم و بلند شدم ساعت دوازده بود شب به خیر گفتم و از اتاق بیرون امدم زمانی وارد اتاقم شدم نگاهم به مسعود افتاد که با چشمان پر از عشق و محبت در استانه در اتاقش ایستاده و به من نگاه می کند .
    ادامه دارد.......

  7. Top | #16
    ارسال کننده ی تاپیک
    آفلاین
    وضعیت کاربر:

    شعار کاربر:
    رولا . مهدی . میلاد ...
    عنوان کاربری:مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    July 2011
    شماره عضویت
    5653
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    12,040
    تشکر کردن
    175
    تشکر شده 1,504 بار در 1,156 ارسال
    دعوت شده:
    در 3 تاپیک
    پسند دريافتي
    1237
    پسند كرده
    363
    حالت من :
    سیستم عامل ومرورگر:

    IR-TCI  Firefox
    سيم کارت و آنتي ويروس

    IR-TCI  Avira
    آمار- دستاوردها
    امتیاز
    25
    سطح
    2
    نوار-دستاوردها
    متوسط فعالیت.درصد
    8.83%
    میزان فعالیت روزانه
    3.48%
    فعالیت هفتگی
    2.99%
    فعالیت ماهانه
    1.97%
    میزان امتیاز
    29
    اندازه فونت
    فصل 5-2
    مسعود فردا پرواز مي کرد و ما پس از صرف شام در حالي که دور هم نشسته بوديم تلاش مي کرديم که وانمود کنيم ارام هستيم و بغض هايمان را فرو مي داديم .در هنگام خواب وقتي به طبقه بالا مي رفتيم مقصود به مسعود نگاه کردو گفت :
    -من مي خواستم امشب با تو حرف بزنم اما اين حق رو به امل مي دم ،تا در اين اخرين شب شما بتونين با هم باشين ما مي تونيم فردا که مي خوام تو رو به پرواز شيراز –تهران برسونم در راه صحبت کنيم.
    شرمگين سر به زير انداختم مسعود لبخند زد و در حالي که چشمکي حواله مقصود مي کرد گفت:
    -بازم مثل هميشه با هوش و تيزبين .ما از همه مخفي کرديم اما از تو يکي نميشه چيزي قايم کرد .
    -خب علتش اينه که منم هنوز جوونم و مي تونم راز نگاهها و تبسم ها رو بخونم .خب ديگه مزاحم نمي شم اما قبل از رفتن مي خواستم به امل پيشنهاد بدم که فردا با ما به شيراز بياد اين طوري مي تونه تا اخرين لحظه اي پرواز پيش تو باشه .
    مسعود نگاهم کرد تا ببيند چقدر از پيشنهاد مقصود راضي هستم .به ارامي گفتم:
    -باشه با هاتون تا شيراز ميام.
    مقصود لبخندي دوستانه زد و در حالي که دستش را پيش مي اورد گفت:
    -پس شبتون به خير.
    زماني که دست مقصود را در دست گرفتم،فشار اندکي به انگشتهايم اورد و انها را رها کرد .به سرعت دستم را کشيدم و کنجکاو نگاهش کردم .مقصود بي هيچ تغيير حالتي دست مسعود را فشرد و به اتاقش رفت..با ديدن ارامش مقصود خيالم راحت شد و از اينکه بي دليل به او سوءظن بردم در دل خود را سرزنش مي کردم.
    زماني که در اتاق مسعود روي تخت نشستم او با سردر گمي لحظه اي نگاهم کرد بعد نشست به خوبي ناراحتي اش را درک مي کردم براي ارام کردنش گفتم:
    -مسعود جان کمي از انگليس برام بگو.مي خوام بدونم چه جور کشوريه؟
    شانه بالا انداخت وگفت:
    -يک جا مثل همه جاهاي ديگه فعلا که براي من حکم قفس رو داره!
    لبخندي دردمندانه زدم و با چيره شدن بر احساسات دروني ام تلاش مي کردم تا مسعود از ان همه فشارهاي روحي ازاد کنم.پرسيدم:
    -مي خوام بدونم ابو هواي و شهرهاي مهمش و فاصله اش تا اينجا ،يا هر چيزي ديگه که مي تونه شنيدني باشه.
    مسعود با بي حوصلگي گفت:
    -اب وهواش مه الود و ابريه،توي زمستتان سردو يخبندانو روزهاش کوتاهه.زيباي انگليس فصل بهار و تابستونه.شهرهاي مهمش لندن،ليورپول،بريستول و .......جاهاي ديگه است.فاصله اش تا تهران يک چيزي حدود 6يا 7 ساعته وسه ونيم ساعت اختلاف ساعت داريم .خب ديگه چي مي خواي بدوني ؟
    -همين کافيه .کلي به اطلاعات عموميم اضافه کردي خيلي ممنونم.
    -قابل شما رو نداشت .يعني داشت ها،اما ما ناديده مي گيريم.اخه هر چي باشه شما با ديگرون فرق دارين ،اين دفعه ناديده مي گيريم تا هميشه مشتري بمونين!
    خنديدم مسعود باز سر شوخي را باز کرده بود .دقايقي به خنده و شوخي سر کرديم.يکباره بلند شد و پشت پنجره رفت و به بيرون چشم دوخت.در کنارش ايستادم .مسعود دستهايش را دور شانه ام انداخت و با نيم نگاهي به بيرون گفت:
    -فردا شب اين موقع من در ان سوي دنيا هستم و تو در اين سو،اما قلب من اينجا پيش توئه.اين جسم منه که از تو دور مي شه،ياد و خاطره تو هميشه در ذهن من و همراهمه.
    بغض الود نگاهش کردم و گفتم:
    -مسعود به من قوا بده که به عشقمون وفادار بموني يادت باشه که در اين سوي دنيا دختري منتظرته و روز شبش در اون لحظه اي خلاصه شده که تو از درداخل بياي.نکنه دختراي قد بلند مو بور انگليسي دلت رو بدزن و منو تاراج زده عشق کنن؟
    -مطمئن باش عزيزم که هيچ کس نمي تونه به عشق تو ناخنک بزنه چه برسه اونو به تاراج ببره .من از اين دختراي که ميگي رو نمي خوام من زيباي عربي رو مي خوام که دل و جانم گرو کمند مهر اون اسيره...!
    -اوه مسعود .....مسعود .
    سرم در اغوش مسعود بود وهق هق گريه ام را در درون خاموش مي کرد.مسعود که همانطور که گيسوانم رو نوازش مي کرد مي کرد گفت:
    -گريه نکن عزيزم دلم،نمي تونم گريه هاتو تحمل کنم.خواهش مي کنم ديگه بس کن.
    نگاهش کردم.اشک در چشمانش جمع شده بود با لبهاي مرتعش گفتم:
    -دلم برايت خيلي تنگ مي شه مسعود ،کاش امشب هيچ وقت صبح نشه.
    نرم و ارام اشکهايم را پاک کرد و با صدايي روح نواز گفت:
    شب هاي از پنجره اتاقت به ماه کن من هم اين کار رو مي کنم اگر چه در ساعاتي مختلفي از شب هستيم اما من به خودم اين اميد رو مي دم که شايد تو هم در همون ساعت داري ماه رو نگاه مي کني .مي خوام انهکاس نگاهت رو تو انور دنيا در ماه ببينم.من به اين اميد نياز دارم .به اينکه تو هم در اون لحظات همون قدر قلبت لبريز از عشق من نسبت به تو .
    ساعت سه نيمه شب بود که از اتاق مسعود بيرون رفتم تمام ان شب را تلاش کردم که بخوابم اما خواب از من دور بود.
    *************
    صبح با چشماني ممتورم و سرخ از بيدار شدم در اتق معطل کردم تا مسعود اماده رفتن شود .مي دانستم اگر زودتر پايين بروم از دلدادگي خود را لو خواهم داد.صداي زهرا خانم مي امد که من را صدا مي زدو مي گفت:
    -امل جان کجايي دخترم بيا صبحانه بخور که بايد زود راه بيفتين.
    به ناچار از اتاق بيرون امدم زماني که پايين رفتم از ديدن ساک و چمدان هاي مسعود که در کنار در ورودي گذاشته شده بود ،اشکهايم بي اراده جاري شد زهرا خانم که براي سرکشي به سالن امده بود با ديدنم گفت:
    -ا....ا....ا..تو اينجا ايستادي داري گريه مي کني ؟بيا اينجا دختر جان شگون نداره پشت مسافر گريه کني .بيا يه ابي به صورتت بزن اگه مسعود تو رو اينجوري ببينه کلي ناراحت مي شه.
    زهرا خانم من را به سرعت به دستشويي برد و از هر دري حرف زد تا ارامم کنه زماني که به اشپز خانه رفتيم همه در ارامش صبحانه مي خوردند .وقتي که مقصود ياداوري کرد که عجله کنيم زندايي صورتش را با دستانش پنهان کرد و شروع کرد به گريه کردن مسعود زندايي را در اغوش کشيد و گفت:
    گريه نکن مادر نمي خوام اخرين تصوير که از شما تو ذهنمه ،با گريه و غصه باشه بخندين وبذارين که منم با اعصابي راحت به اين سفر برم.
    زندايي لبخندي غمگيني زد .مسعود سر مادرش را بوسيد و به سرعت گفت:
    -خداحافظ مادر مواظب خودتون باشين به محض اينکه رسيدم بهتون زنگ مي زنم.
    -باشه پسرم تو هم مواظب خودت باش .به ويدا سلام برسون وبهش بگو دلم براش خيلي تنگ شده.
    مسعود سر تکان داد و بعد با اقا رحمان و زهرا خانم خداحافظي کرد .نم اشک را در چشمان انها نيز ديدم.به همراه مسعود ومقصود سوار ماشين شدم .
    مسافتي را طي کرده بوديم که مسعود پشت برگشت و با محبت به من نگاه کرد .مقصود که متوجه حرکات مسعود بود ماشين را گوشه نگه داشت و به مسعود گفت:
    -مسعود جان بهتره بري پشت بشيني اگه بخواي تمام طول راه رو به عقب برگردي هم کمر درد ميگيري هم حواس منو پرت ميکني .
    مسعود خندکنان پياده شد و متعاقب ان گفت:
    -افرين به برادر چيز فهم خودم!به اين مي گن يار غار ببين چقدر به فکرمه!
    در کنارم نشست و به من که مي خنديدم نگاه کرد انقدر مفهوم ديدگانش شيرين و گوارا بود که مغلوب نگاهش شدم .مقصود که شوق چشمانمان را ديد در حالي که ماشين را به راه مي انداختگفت:
    -شما که اين همه شيفته همديگه شدين چرا به مادر حرفي نزدين؟
    مسعود گفت:
    نمي خواستيم فعلا کسي چيزي بدونه در ضمن ما تصميم نداريم تا مراسم سالگرد پدر مراسمي بگيريم ،پس چه اصراري بود ديگرون را باخبر کنيم؟
    -اما اگه من جاي امل بودم براي محکم کاري هم که شده حرفي مي زدم و خيال خودم رو راحت مي کردم دنيا رو چه ديدي شايد تو رفتي و...
    مقصود سکوت کرد دلم در سينه لرزيد نمي دانستم مقصود چه منظوري دارد با درماندگي در اينه به او نگاه کردم بي توجه به من به جاده مي نگريست پرسيدم:
    -شايد چي اقا مقصود منظورتون چيه؟
    خنديد و شانه بالا انداخت.کنجکاوانه به مسعود نگاه کردم مسعود خونسرد گفت:
    -اين مقصود عادتش اينه که حرفهاش رو مرموز بزنه نگران نباش کم کم به اخلاقش عادت مي کني فقط يه توصيه بهت مي کنم که اصلا حرفهاش رو جدي نگيري.
    مقصود زد زير خنده با تعجب گاه به او و گاه به مسعود که مجذوبانه نگاهم مي کرد نگريستم.
    مسافت سه ساعته را تا شيراز با شوخي و خنده گذرانديم .در استانه ورود به شيراز مقصود سه مرتبه روي ترمز زد وقتي علت را جويا شدم،خندکنان گفت:
    -ارامگاه شاه چراغ برادر امام رضا در شيرازهو من با اين کار موقع ورود به شيراز به شاه چراغ سلام مي دم!
    کار مقصود برايم جالب بود .انها از اين مکان روحاني برايم تعريف کردند.مقصود قول داد بعد از بدرقه مسعود من را به شاه چراغ ببرد.
    در فرودگاه هنگام خداحافظي مسعود در کنارم ايستادو نگاه نگرانش را به ديدگان گريانم دوخت و گفت:
    -برات نامه مي نويسم و انو به ادرس فروشگاه در کازرون پست مي کنم مقصود نامه هاي من رو به دستت مي رسونه فعلا بهتره که جز مقصود کسي از جريان با خبر نشه تو هم جواب نا مه هام رو بده مقصود تا برام پست پست کنه .
    سرم را تکان دادم بغض راه گلويم را مسدود کرده بود و نمي توانسم حرفي بزنم مسعود گفت:
    -بهم قول بده که غصه نخوري و دلتنگي نکني .به خونه زنگ مي زنم اما نمي تونم با تو راحت حرف بزنم پس اگه يه وقت خواستي به من تلفن کني مي توني از مخابرات برام زنگ بزني و با من حرف بزني ،باشه؟
    بازم سر تکان دادم مسعود که حال منقلبم را ديد با نگاهي نوازشگر گفت:
    -دلم برات خيلي تنگ مي شه عزيز دلم هر شب به ياد لحظات خوشي که با هم داشتيم به يادم باش ،همونطوري که من در اين مدت کوتاه دوري به يادت خواهم بود.
    ديگر نمي توانستم مقاومت کنم اشک بر چهره ام جاري شد.مسعود به نرمي دستهايم را در دست گرفتو گفت:
    -اين قدر دلم رو خون نکن عزيزم من تاب ديدن گريه هاتو ندارم.
    -نمي تونم مسعود ....احساس بدي دارم انگار داري براي هميشه از پيشم مي ري ..من طاقت ندارم.....من نمي تونم بي تو زندگي کنم....
    -به تو قول مي دم که خيلي زود برگردم بهت اطمينان مي دم که براي هميشه پيشت مي مونم عمر اين سفر کوتاهه امل جان ...کاش مجبور به رفتن نبودم .اگه به خاطر ويدا نبود قيد فروشگاه و همه چيز رو مي زدم و نمي رفتم اما بهت گفتم که مادر اونو به من سپرده .من وظيفه دارم که ذهن اونو براي برگشتن اماده کنم.
    ادامه دارد.........

  8. Top | #17
    ارسال کننده ی تاپیک
    آفلاین
    وضعیت کاربر:

    شعار کاربر:
    رولا . مهدی . میلاد ...
    عنوان کاربری:مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    July 2011
    شماره عضویت
    5653
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    12,040
    تشکر کردن
    175
    تشکر شده 1,504 بار در 1,156 ارسال
    دعوت شده:
    در 3 تاپیک
    پسند دريافتي
    1237
    پسند كرده
    363
    حالت من :
    سیستم عامل ومرورگر:

    IR-TCI  Firefox
    سيم کارت و آنتي ويروس

    IR-TCI  Avira
    آمار- دستاوردها
    امتیاز
    25
    سطح
    2
    نوار-دستاوردها
    متوسط فعالیت.درصد
    8.83%
    میزان فعالیت روزانه
    3.48%
    فعالیت هفتگی
    2.99%
    فعالیت ماهانه
    1.97%
    میزان امتیاز
    29
    اندازه فونت
    فصل 5-3
    -اما اگه ویدا نخواد بیاد ایران چی؟اونوقت تو و مقصود هر شش ماه می رین انگلیس ؟
    -نه عزیز قشنگم این اخرین سفرم منه .بهت قول می دم اگه ویدا برنگشت دیگه کاری بهش نداشته باشم و پیش تو برگردم.این خیالت رو راحت می کنه؟!
    در میان گریه لبخندی زدم .مسعود خندید و در دستهایم تکه کاغذی گذاشتوگفت:
    -این شعر رو من دیشب بعد از رفتنت از اتاقم نوشتم .قول بده که امشب اونو در اتاق خودم بخونی .در اتاق بازه و تو هر وقت دلتنگ شدی می تونی به اونجا بری .یادت باشه کتاب های شعرم غریب
    نمونن .
    با نزدیک شدن زمان پرواز مقصود به سوی ما امد .شعر را در کیفم گذاشتم .زمان وداع فرا رسیده بود .مقصود و مسعود همدیگر در اغوش گرفتند و با هم خداحافظی کردند .زمانی که مسعود به سمت من برگشت تمام تلاشم کرده بودم که گریه نکنم.مسعود با بغض گفت:
    -خداحافظ امل....همیشه به یادم باش !
    -همیشه به یادت خواهم بود تا اخرین نفس!
    لبخند غمگینی زدو دستهایم را فشرد .بعد به سرعت کیف خود را برداشت و از من فاصله گرفت.در کنار در ورودی محوطه لحظاتی با مقصود حرف زد و بعد برگشت و دستش را به علامت وداع بلند کرد و نگاهم کرد .با اشتیاق نگاهش می کردم . من طوری غمگین بودم که انگار برای همیشه او را از دست داده ام.صدای مقصود به گوشم رسیدکه گفت:
    -خیالت راحت باشه نامه هاتو بهش می رسونم .هر وقت هم تلفن کنه خودم باهاش می یام و اجازه نمی دم غصه بخوره .تو هم به محض اینکه رسیدن به فرودگاه هیترو به من زنگ بزن و خیال ما رو راحت کن.
    مسعود سر تکان داد و بعد از در شیشه ای گذشت و در میان جمعیت ناپدید شد.بارفتن مسعود ،مقصود به سویم امد و گفت:
    -دیگه بهتر بریم، موندن فایده نداره.
    با زانوانی لرزان به راه افتادم.مقصود که ضعف بدنم را دید به ارامی بازویم را گرفت و کمکم کرد تا سوار ماشین شوم.به شدت خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم از مقصود خجالت می کشیدم نمی دانم احساسی متفاوت نسبت به او داشتم در حرکاتش حالتی بود که انسان نمی توانست با او راحت باشد و انگار باید از او بپرهیزد .البته خیلی باهوش و تیزبین بود و با من و دیگران با مهربانی برخورد می کرد.
    مقصود در سکوت رانندگی می کرد تا اینکه به شاه چراغ رسیدیم وزیارت از ان مکان معنوی سبب ارامشم شد و من برای سلامتی مسعود و همه مسافران دعا کردم.
    پس از زیارت به خواست مقصود به یک رستوران رفتیم و ناهار را انجا خوردیم و پس از ان به زیارت شیخ اجل و حافظیه و از باغ دلگشا هم که نزدیکی ارامگاه سعدی بود دیدن کردیم.
    مقصود تلاش می کرد با سرگرم کردن من خاطره دوری از مسعود را در ذهنم کمرنگ کند و اصرار داشت که حالا که در شیراز هستیم به جاهای دیدنی شهر برویم.
    از دیگر جاهای شهرکه دیدن کردیم ،موزه ی پارس و ارامگاه کریم خان زند بود .همین طور باغ ارم .در قسمت بیرونی کاخ ارم تصاویری از بزم های شیرین و فرهاد و یوسف و زلیخا کشیده شده بود .زمانی که از باغ ارم بیرون امدیم غروب شده بود مقصود با نگاهی به ساعتش گفت:
    -اگه خیالم از جانب مادر نگران نبود بهش زنگ می زدم و می گفتم که امشب رو در شیراز می گذرونیم .چون دلم می خواست تو رو به تخت جمشید ببرم تا بتونی در اونجا تالار اپادانا ،ارامگاه کوروش ،ساختمان اتشکده و نقش فرشته ی بالدار دیدن کنی.اونجا یکی از اثار بزرگ به جا مونده از گذشتگانه و شهرت جهانی داره.
    مشتاقانه پرسیدم:
    -از اینجا خیلی دوره؟!
    -خیلی دور نیست تقریبا یک ساعت نیمی با اینجا فاصله داره اما اگه بخوایم بریم و برگردیم دیگه خیلی دیرمی شه هم اونجا تاریک می شه و رفتن ما بی فایده اس و هم مادر رو نگرونمی کنیم .خصوصا که امشب اون دلتنگ رفتن مسعوده ما باید دورش را شلوغ کنیم تا کمتر غصه بخوره.
    مقصود در راه بازگشت به خانه را پیش گرفت و ما شب به خانه رسیدیم .با ورود به خانه صدای زهرا خانم و زندایی از اشپزخانه می امد که با هم درد دل می کردند.در نگاه هر دو اثار گریه کاملا مشهود بود به ارامی سلام کردم .زهرا خانم با دیدن مقصود روی خود را برگرداند ظاهرا امشب مجبور بود به خاطر زندایی مقصود را تحمل کند.
    شام در محیطی ساکت و سرد به اتمام رساندیم و بعد از ان هر کدام به سوی اتاق خود رفت.فقط مقصود منتظر تلفن مسعود در سالن نشست.
    بنا به توضیحاتی که مقصود داده بود مسعود ساعت یک نیمه شب به لندن می رسید و قرار است از انجا به خانه زنگ بزند .تصمیم گرفتم تا ان زمان بیدار باشم .به اتاق مسعود رفتم .اتاق بوی عطر و جودش را می داد.نفس عمیقی کشیدم و بلافاصله اشکهایم جاری شد .در کیفم به دنبال کاغذ شعر مسعود گشتم و زمانی که ان را یافتم در میان هاله ای از اشک به خط زیبایش نگریسته و با صدای نجواگونه خواندم:
    اسمان چشمهایم مال تو
    اشکهای جانگدازت مال من
    خنده های دلگشایم مال تو
    بی قراری ،درد و رنجت مال من
    باغ سرسبز خیالم مال تو
    دشت غمناک وجودت مال من
    خنده های وقت وصلت مال تو
    انتظار صبر هجران مال من
    شعر را به سینه فشردم و گریستم .
    ان انقدر در اتاق مسعود ماندم تا اینکه صدای تلفن از طبقه ای پایین می امد فهمیدم که حتما مسعود زنگ زده است.بعد ازمدتی صدای پای مقصود را شنیدم و از اتاق بیرون امدم.او با دیدن من تعجب کرد و محیرت زده پرسید:
    -تو تا حالا بیداری؟خیال می کردم خواب هستی.
    -بیدار موندم تا از سلامت رسیدن مسعود با خبر بشم.
    خنده ای دلنشینی کرد و با طنز گفت:
    -خوش به حال مسعود!اگه بدونه که قشنگترین دختر دنیا امشب به انتظار شنیدن خبر سلامتیش تا حالا حالا در اتاقش نشسته و بیداره که کار من زاره.فردا ست که می خواد برگرده و من بیچاره رو بفرسته کشور غریب .راستی گفت امشب ساعت دو منتظر تلفنش نباش و بگیر بخواب .
    لبخند زدم.خیلی صمیمانه حرف می زد .پس از سفر امروز احساس میکردم رفتارش خالی از تکل شده و با او راحت هستم.پرسیدم:
    -حالش خوب بود؟
    -بله خیلی بهت سلام رسوند .خب دیگه حالا که خیالت راحت شد می تونی بری بخوابی .اگه نقشه کشیدی که فردا خودت خبر سلامتی مسعود رو به مادر بدی بهتر زودتر بری بخوابی تا خواب نمونی.
    با تعجب به او نگاه کردم .به نظر می رسید افکار دیگران را می توانست بخواند.شب به خیر گفتم و به اتاقم رفتم.نیمه شب بود که کابوس وحشتناکی دیدم وهراسان و وحشت زده از خواب پریدم .از صدای ناله و فریادم مقصود بیدار شده بود.او به اتاقم امد و به من که عرق ریزان گریه می کردم نزدیک شد و با نگرانی پرسید:
    -چی شده...خواب دیدی؟
    مات و مبهوت نگاهش می کردم .بدنم می لرزید .مقصود به سرعت متوجه حالم شدوکمک کرد تا دوبتره دراز بکشم گفت:
    -نترس!هر چی بوده فقط خواب و رویاس و هیچ خطری تو رو تهدید نمی کنه .حالا سعی کن بخوابی .من اینجام و تا تو خوابت نبره از اینجا نمی رم.
    خاطره اولین شب ورودم در ذهنم تکرار شد .ان شب مسعود به اتقم امد و همین حرفها را گفت. یاد مسعود ارامم کرد و چشمهایم را برهم گذاشتم و کم کم خوابم برد .میان خواب و بیداری احساس کردم که کسی عرق های روی پیشانی و بین موهایم را پاک می کند و من زیر اهنگ نوازشگر دستهایی مهربان به خواب رفتم.
    **********
    روزها خسته کننده و یکنواخت می گذشت .پس از رفتن مسعود دیگر خبری از او نداشتم و من هر روز که مقصود به خانه می امد از او می پرسیدم نامه ای از مسعود رسسیده و او لبخند زنان جواب منفی میدادومن را به صبر و بردباری دعوت می کرد.تمام سرگرمی ام خواندن کتاب شعر و حرف زدن با زندایی و زهرا خانم بود .زهرا خانم با توجه به بیماری زندایی انعطاف به خرج داده و حالا با دیدن مقصود نمی گریخت و با امدن مقصود همچننان به کارهای خود مشغول بود.بین من و زهرا خانم کم کم صمیمیتی به وجود امد بود که او بعضی اوقات از مینا برایم حرف می زد اینکه به از به دنیا امدن مینا قدرت باروریش را از دست داده بود .اما عمو رحمان همچنان اهوی گریز پای خانه بود و من کمتر او را می دیدم.
    هوا سرد شده بود و خیال عمو از بابت ابیاری باغ راحت شده بود و همین سبب شده بود که من به ندرت عمو را ببینم گاهی اوقات خیلی دلتنگ عمو می شدم به ساختمان انها می رفتم و دقایقی در کنارش می نشتم .دلم برای زهرا خانم و عمو می سوخت از اینکه می دیدم هنوز هم به یاد مینا می سوزند متوجه عشق والدین به فرزند میشدم.چیزی که من ان را در کودکی از دست داده بودم و همین امر سبب شده بود که تشنه هر محبتی باشم.
    مقصود هر صبح به کازرون می رفت و شب برمی گشت.شبی به اتاق مسعود رفته بودم .بازدن ضربه ای به در وارد اتاق شد و در کنارم نشست.با دیدن کتاب شعر در دستم پرسید:
    -داری چی کار می کنی؟
    -شعر می خونم.
    -به شعر علاقه داری؟!
    -بله خیلی زیاد .خصوصا که اگه سراینده از دل من گفته باشه و حرفاش به دل بشینه.
    لبخند زد و گفت:
    -خب حالا این شعری که می خونی وصف حال تو هست یا نه؟
    -بله مثلا گوش کن این جا فروغ چی گفته:
    اکنون منم در دل این خلوت و سکوت
    ای شهر پرخروش ،تو را یاد می کنم
    دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
    من با خیال او دل خود شاد می کنم
    کتاب را بستم و به او نگاه کردم . در حالی لبخند بر لب داشت پرسید:
    -انو خیلی دوست داری؟!
    سرخ شدم و سر به زیر انداختم .خودش می دانست تا چه اندازه عاشق مسعود هستم.پس چرا می پرسید؟دوباره گفت:
    -می خوام بدونم چی شد که عاشق مسعود شدی ؟
    -خب اون خیلی مهربونه.....یعنی یه طوری گرم و صمیمیه واین برای هر مردی نقطه امتیازه...
    -اگه دلیلش اینه پس تو رقیبای زیادی داری .چون مسعود با همه همینطور صمیمی رفتار می کنی پس طبیعیه که دختر های زیادی رو جذب خودش می کنه.
    سر بلند کرده و به او نگاه کردم و او از پرسش گنگم را فهمیدو گفت:
    -نمی خوام تو رو نسبت به مسعود بدبین کنم اما من می تونم نمونه های زیادی برات بیارم تا حرفم رو باور کنی که مسعود در بین دختران خواهان زیاد داره.
    -مثلا کی؟
    -خب خیلی ها هستن که البته تو اونا رو نمی شناسی .اما شاید یکی از اونا برات اشنا باشه ،همین ملانی شریک خودمون عاشق دلخسته مسعوده و برای رفتن مسعود خیلی بی تابی می کرد مسعود هم می دونه ملانی چقدر دوستش داره چون ملانی به عشقش اعتراف کرده .
    خشم سراسر وجودم را برگرفته بود به یاد اولین روزهای امدنم افتادم که مسعود چطور برای خریدن تخمه و سفارش ملانی جوش وخروش نشان می داد.حتما ملانی برای او عزیز بوده که برای او سو غاتی بخرد و خوشحالش کند .
    مقصود که بارقه خشم را در نگاهم دید خندید وگفت:
    -فکر خودت را پریشون نکن !من مطمونم که ملانی با تمتم زیبایش نمی تونه با تو رقابت کنه .تو از ملانی خیلی قشنگ تری !
    کنجکاوانه پرسیدم:
    -ملانی خوشگله ؟!
    -بله خیلی خوشگله .اگه می خوای عکسش را دارم .اتفاقا تو کیف بغلمه .اهان ....ببین این عکس رو ما سه نفره توی فروشگاه انگلیس انداختیم ...
    به عکس نگاه کردم دختر در بین مسعود و مقصود ایستاده بود و دستهایش به کمر مسعود و مقصود انداخته بود .واقعا زییبا بود لباس تنش تمام اندامش را به نمایش می کشید وچتری موهایش بر روی پیشانیش ریخته شده بود .به مسعود نگاه کردم دلم برایش ضعف رفت در عکس خیلی زیبا بود .او در تصویر شادمانه می خندید .او هرگز از علاقه ای ملانی به خودش با من حرف نزده بود اما این عکس تمام پنهان کاریهایش را افشا می کرد .به تصویر مقصود نگاه کردم او هیچ هیجانی در چهره اش نبود بر عکس مسعود .بعد از دیدن عکس را به مقصود پس دادم ،او که سکوتم را دید با لحنی دلدلری دهنده دستهایم را گرفتو گفت:
    -من مطمئنم مسعود به عشق تو وفادار می مونه و به علاقه ملانی جواب مثبت نمی ده پس نگران نباش ،اینو من بهت قول می دم.
    ارام سر تکان دادم و بی حوصله از جا بلند شدم و شب به خیر گفته و به اتاقم رفتم .خیلی تلاش کردم که به ملانی و علاقه اش به مسعود فکر نکنم اما افکار مسموم دست از سرم برنمی داشت.یعنی حرفهای مسعود فریب بود ان همه عشق و علاقه همه دتروغ بود؟باورم نمی شد مسعود با من ان چنین بکند اما یه منطق پنهان مدام در گوشممی پیچید .چرا وقتی از مسعود خواستم در مورد گذشته ای خود حرف بزند همیشه طفره می رفت.
    ان شب را با افکار مغشوش به بح رساندم صبح را با سردرد اغاز کردم .صدای ارام قدم های روی پلکان می امد موهایم را مرتب کردم و وانمود کردم در حال امدن به بیرون از اتاق هستم زهرا خانم به دنبالم امده بود تا بیدارم کند و زمانی که دید بیدار شده ام تشویقم کرد تا هر چه زودتر برای صبحانه به پایین بروم .وقتی کنار زندایی برای خوردن صبحانه نشستم زندایی یکباره گفت:
    -امل جان انگار امروز حالت خوب نیست ؟
    -نه خوبم زندایی طوریم نیست.
    ناباورانه نگاهم کرد و گفنت:
    -اما به نظر من بیمار به نظر می رسی رنگ و روت ام پریده وزیر چشماتم گود افتاده اگه حالت خوب نیست بگو تا بدونم چی کار کنیم.
    -من خوبم زندایی ،نگران نباشین .
    زندایی لحظه ای تامل کرد بعد با مهربانی پرسید:
    -فکر کنم توی خونه حوصله ات سر رفته درسته؟
    لبخندی زدم و سرم را تکان دادم.گفت:
    -دلت می خواد فردا که جمعه اس را بریم تنگ چوگان؟
    می تونم از زهرا خانم خواهش کنم برامون ناهار درست کنه این طوری هم فاله هم تماشاهم تفریح کنی هم می تونی از اثارباستانی بیشابور و تنگ چوگان دیدن کنی .
    لبخند غمگینی زدم به یاد مسعود افتادم او هم من قول داده بود روزی من را به انجا خواهدبرد اما فشار کار ب او مهلت این کار را نداد .گفتم:
    -این خیلی خوبه زهرا خانم و عمو رحمان هم با ما میان؟
    -فکر نمی کنم اخه اقا رحمان هنوز هم از مقصود گریزانه منم نمی خوام به اونا فشار بیارم به نظرم بهتره بذارم تا اونا خودشون کم کم مقصود رو ببخشن.
    به تایید سر تکان دادم از اینکه فردا به بیرون از خانه و یک مکان تفریحی می رفتم خوشحال بودم من که برای تسکین سردرد به حیاط رفته بودم عمو رحمان را دیدم که چند ماهی در دست دارد به سویش رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی پرسیدم:
    -اسم این ماهی چیه عمو ؟
    عمو رحمان لبخندزنان جواب داد:
    -یادته اون روز که رفتیم دریاچه پریشان بهت قول دادم که از ماهی های اون دریاچه برات بخرم و کباب کنم؟حالا این ماهی ها مال همون دریاچه اند و تو امروز عصر وقتی که اینها رو پاک کردم می تونی مهمون من باشی تا منم به قولم عمل کرده باشم و ببینم تو هم مثل مادرت و مینا از این ماهی خوشت میاد یانه.
    لبخندزنان تشکر کردم .عمو با دقت نگاهم کرد و به بادگیری که به تن داشتم اشاره کرد و گفت :
    -رنگ این بادگیر خیلی بهت میاد .فکر کنم هدیه ای مسعوده،درسته؟
    به ارامی سر تکان دادم .عمو که سکوت معنا دارمن را به حساب دلتنگی گذاشته بود گفت:
    -جای مسعود خیلی خالیه.این پسر اونقدر پرشر و شوره که جای خالیش خیلی زود احساس می شه .خصوصا برای تو که هر شب با اون مشاعره داشتی.
    لبخند غمگینی زدم .عمو با مهربانی سرش را نزدیک تر اوردو گفت:
    -می دونم با رفتن مسعود و تنها شدن خیلی دلتنگی .زهرا می گفت این روزا خیلی بی حوصله ای ،اما غصه نخور دخترم .هر وقت حوصلت سر رفت می تونی بیای پیش ما .تو که می دونی من چرا دیگه به ساختمون شما نمی یام اما در خونه ما همیشه برات بازه و تو هر وقت بخوای می تونی پیش ما بیای.
    لبخن زدمو گفتم:
    -خیلی ممنون عمو یادم می مونه.
    عمو سر تکان داد و در حالی مشتاقانه به ماهی ها نگاه میکرد گفت:
    -میرم ماهی ها رو پاک کنم .عصر میام تا اونا رو برات کباب کنم می دونم مقصود تا شب خونه نمیاد و من فرصت دارم حسابی از تو پذیرای کنم پس خداحافظ تا عصر.
    *****

  9. Top | #18
    ارسال کننده ی تاپیک
    آفلاین
    وضعیت کاربر:

    شعار کاربر:
    رولا . مهدی . میلاد ...
    عنوان کاربری:مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    July 2011
    شماره عضویت
    5653
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    12,040
    تشکر کردن
    175
    تشکر شده 1,504 بار در 1,156 ارسال
    دعوت شده:
    در 3 تاپیک
    پسند دريافتي
    1237
    پسند كرده
    363
    حالت من :
    سیستم عامل ومرورگر:

    IR-TCI  Firefox
    سيم کارت و آنتي ويروس

    IR-TCI  Avira
    آمار- دستاوردها
    امتیاز
    25
    سطح
    2
    نوار-دستاوردها
    متوسط فعالیت.درصد
    8.83%
    میزان فعالیت روزانه
    3.48%
    فعالیت هفتگی
    2.99%
    فعالیت ماهانه
    1.97%
    میزان امتیاز
    29
    اندازه فونت
    عصر ان روز عمو بادکمک همسرش منقل و زغال های گداخته را به حیاط اوردند و ماهی های نمک زده و پاک شده را به سیخ کشیدو کباب کرد .و به من زهرا خانم و زندایی که به حیاط امده بودیم وبی صبرانه منتظر ماهی کباب بودیم،داد .در فضایی شاد به خوردن پرداختیم ماهی واقعا لذیذ و دلچسب بود عمو دو تا از ماهی ها را کنار گذاشت و من به سرعت فهمیدم که انها را برای مقصود کنار گذاشته است.
    شب قبل از اینکه مقصود به خانه بیاید هر دو ماهی را با خود به حیاط بردم و در حالیکه قورباغه های ریز و درشت از کنارم می گذشتند و گاهی من را به وحشت می انداختند ماهی های مقصود را کباب کردم و در لای نان گذاشتم .زمانی که می خواستم به داخل بروم با شنیدن صدای ماشین توقف کردم تا مقصود وارد خانه شود .مقصود با دیدمن من و تکه ای نان بزرگ که در دست داشتم متعجب شده بود کنجکاوانه نگاهم کرد ،هوا را بو کشید و گفت:
    -این بوی خوب از کجاست؟
    -از اینجا.
    مقصود به من که بشقاب را پیش رویش گرفته بودم نگریست .سرش را جلو اورد و نان را بو کشید و گفت:
    -ماهی کبابیه؟!
    سرم را تکان دادم و بعد به سرعت از عمو و کاری که کرده بود برایش تعریف کردم مقصود ناباورانه نگاهم می کرد و گوش می داد .زمانی که حرفهایم تمام شد لبخند زنان به سوی شیر اب رفت و در حالیکه دستهایش را می شست گفت:
    -ماهی ای که توسط عمو رحمان پاک شده باشه و تو کبابش کنی حتما خوردن داره بهتره امشب شامم رو توی حیاط بخورم چطوره ،تو موافقی؟
    -اما من حسابی خوردم و این سهم توئه.
    مقصود خندید و در حالی که بشقاب را از دستم می گرفت ،روی سکوی سیمانی نشستو گفت:
    -من می خوام تو توی سهم من شریک بشی .چون تو این خبر خوب رو به من دادی و من در حال حاضر فقط این ماهی ها رو دارم که به عنوان مژدگانی بهت بدم پس دیگه تعارف نکن بیا یکی از ماهی ها رو بردار.
    لبخند زده و در کنارش نشستم .بشقاب را جلویم گرفت و من یکی از ماهی ها را برداشتم .او هم دیگری را برداشت هر دو با لذت شروع به خوردن کردیم .از ترس قورباغه ها پاهایم را جمع کرده و زیر تنم گذاشتم .صدای میومیو گربه می امد با وسواس به اطراف نگاه می کردم که مقصود گفت:
    -نگران نباش تا ما توی حیاط هستیم گربه ها فقط از همون دور نگاهمون می کنند نزدیکمون نمی شن .
    به تایید سر تکان دادم .خیلی زود ماهی را تمام کرده و در حالی که اسکلت را در دست داشتم به مقصود که او ماهی اش را تمام کرده بود گفتم:
    -بهتر اینها رو برای گربه ها بذاریم و خودمون هم بریم توی خونه می ترسم کم کم بی طاقت بشن و دیگه از دور نگاهمون نکنن و بخوان شانسشون را از نزدیک ازمایش کنن.
    -ای ترسو!
    لبخند زدم و به مقصود که می خندید نگاه کردم .او اسکلت را در گوشه ای از حیاط جای که صدای گربه می امد انداخت به سرعت به داخل خانه رفتم مقصود خنده کنان به دنبالم امد و در خانه را بست.ان شب زندایی در مورد گردش فردا با مقصود حرف زد و مقصود هم با مسرت قبول کرد که فردا را بیرون از خانه باشیم .
    ان شب من زودتر به اتاقم رفتم .بی خبری از مسعود داشت کلافه ام می کرد و کم کم داشتم بی طاقت می شدم .هر شب ساعت دو به انتظار تلفن مسعود بودم اما از قول و قرارهای مسعود خبری نبود
    ادامه دارد......

  10. Top | #19
    ارسال کننده ی تاپیک
    آفلاین
    وضعیت کاربر:

    شعار کاربر:
    رولا . مهدی . میلاد ...
    عنوان کاربری:مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    July 2011
    شماره عضویت
    5653
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    12,040
    تشکر کردن
    175
    تشکر شده 1,504 بار در 1,156 ارسال
    دعوت شده:
    در 3 تاپیک
    پسند دريافتي
    1237
    پسند كرده
    363
    حالت من :
    سیستم عامل ومرورگر:

    IR-TCI  Firefox
    سيم کارت و آنتي ويروس

    IR-TCI  Avira
    آمار- دستاوردها
    امتیاز
    25
    سطح
    2
    نوار-دستاوردها
    متوسط فعالیت.درصد
    8.83%
    میزان فعالیت روزانه
    3.48%
    فعالیت هفتگی
    2.99%
    فعالیت ماهانه
    1.97%
    میزان امتیاز
    29
    اندازه فونت
    فصل 5-4
    صبح وقتی که خورشید دامن خودش را بر همه جا گسترده بود من و مقصود و زندایی به همراه زهرا خانم که به دلیل مراقبت از زندایی اماده شده بود ،سوار ماشین شدیم و به سمت تنگ چوگان حرکت کردیم .زندایی و زهرا خانم روی صندلی عقب نشسته بودند و من هم به پیشنهاد زندایی جلو نشستم.در طول راه همه سکوت کرده بودند .من در فکر مسعود بودم اگر چه به نوعی ازش دلخور بودم اما به شدت دلتنگش بودم و در ارزوی شنیدن خبری از او بودم.
    شب قبل زمانی که مقصود به خانه امده بود ان قدر هیجان زده بودم که فراموش کردم از مسعود خبری بگیرم .تصمیم گرفتم در اولین فرصت این کار را بکنم.
    تنگ چوگان یک مکان تفریحی و توریستی بود در ورود منطقه ای که تنگ چوگان منتهی می شد با تابلوی که سر دروازه ان نسب شده بود مشخص می شد .ما از مکانی که پیاده شدیم تا به انجایی که برای نشستن انتخاب کرده بودیم کمی راه برویم .مقصود پیشنهاد کرد که برای ملاحظه ای زندایی که بیمار بود در زیر الین نقشی که بر دل کوه کنده شده بود نسته و جلوتر نرویم .با کمک بقیه وسایل را اورده و در زیر سایه ای درختی پهن کردیم.مقصود پس از پارک کردن ماشین در کنارم امد و اطلاعات مفیدی رابرایم شرح می داد و با دیدن مجذوبیت من گفت:
    -اگه کمی بالاتر بریم می تونی چند تا از این نقش های رو ببینی یکی دو نقش بالاتر تصویر واضح تره و تو اونجا می تونی عظمت و بزرکگی و پادشاهان قدیم ایران و تسلط اونها رو به همه جهان به خوبی احساس کنی .
    مشتاقانه خواستم که انها را نشانم بدهد .مقصود با یک توضیح کوتاه به زندایی با من همراه شد .وقتی بالاتر رفتیم باز با تصاویری مواجه شدیم و مقصود در مورد انها برای من توضیح می داد.مقصود توضیح داد که در ان سوی جادهای که در وردی تنگ چوگان بود ،اثار بیشابور قرار گرفته که ظهر پس از صرف ناهار می توانیم به انجا رفته و از انجا دیدن کنیم با شادمانی موافقت کردم و لبخند زدم .مقصود در حالی که به تکه سنگ بزرگی در گوشه شرقی سکو تکیه میداد نگاهم کرد وپرسید:
    -از اینجا خوشت میاد؟
    -خیلی زیاد ،هیچ فکر نمی کردم که در این نزدیکی ها این چنین مناطق توریستی بزرگی باشه که مسلما می تونه خیلی ها رو جذب کنه
    -بله اما متاسفانه اینجا ناشناس مونده اگر چه جهانگردان خارجی به دیدن اینجا میان اما خود ایرانی ها از اون بی خبر هستن و تعداد معدودی گردشگر از شهرهای اطراف به دیدن این نقش ها میان.اثار باستانی ما غریب مونده و خودمون هم قدرش رو نمی دونیم.
    به دور وبرم نگاه کردم صداقت حرف مقصود را به خوبی عیان بود.به منطقه اصلا رسیدگی نمی شد و اشغالها در همه جا به چشم می خورد .با افسوس سرمرا تکان دادم و زمانی که برگشتم تا به نقش ها نگاه کنم دیدگانم در نگاه مقصود گره خورد .او لبخندی زد و دوستانه نگاهم کرد یکباره یادم امد می خاستم چیزی از او بپرسم .در حالی که اندکی برافروخته شده بودم ،پرسیدم:
    -از مسعود چه خبر ؟نامه یا تلفن...
    -نه هیچ کدوم مطمئن باش اگه خبری بشه از همون فروشگاه بهت زنگ می زنم و نمی ذارم تا اومدن من معطل بمونی !
    نجوا کنان پرسیدم:
    -به نظرت دیر نکرده ؟به من قول داده بود زورد به زود برام نامه بنویسه اون حتی شب ها هم به من زنگ نمی زنه.
    -خب تو چرا ممنتظر اون نشستی ؟تو براش نامه بنویس .اگه همین امشب براش بنویسی بهت قول میدم که فردا صبحاول وقت برم و اونو براش پست کنم.
    -اون حتی تلفن هم نکرده .من نگرانشم ما قرار گذاشته بودیم هر شب سر ساعت دو به هم زنگ بزنیم.
    مقصود با مهربانی گفت:
    -نگران نباش امشب که رفتیم خونه بهش زنگ می زنم فقط باید حواست باشه همونطوری که خودش خواسته بود رفتار کنی تا کسی متوجه علاقه بین شما هم نشه خصوصا جلوی مادر که زن باهوشیه!
    به ارامی سر تکان دادم .مقصود که دید ساکت نشسته ام لبخندی زد و گفت:
    -حتما رسیدگی به کارها باعث شده که اون نتونه تلفن کنه .من می دونم که مسعود چقدر تو رو دوست داره و حتما از اینکه در این مدت از تو بی خبر بوده خیلی ناراحته اما نگران نباش امشب تو میتونی صدای اون روبشنوی و با شنیدن حرفهای عاشقونه اش در اسمونا سیر کنی.
    لبخند زدم از این که می دیدم همراز مهربان و پرعطوفتی مثل مقصود دارم شادمان بودم مقصود علاقه ای زیادی به مسعود داشت و حالا در نبود او سعی داشت ناراحتی را از من دور کند.
    به مقصود که با لبخندی گشود نگاهم می کرد نگریستم و گفتم:
    -امروز کجا رفتی؟به اتاقت اومدم ولی اونجا نبودی.
    به یکباره غم بر چهره اش نشست اما پس از مدتی سکوت با صدای غمگین گفت:
    -رفته بودم سر خاک مینا من همیشه صبح جمعه رو می رم سر خاک اون چون میدونم پدر و مادرش پنچ شنبه ها سر خاک اون می رن و برای پرهیز از روبه رو شدن مجبورم تا صبح جمعه رو انتخاب کنم.
    به مقصود که افسرده و ناراحت بود نگاه کردم و گفتم:
    -من قصه ای دلدادگی تو و مینارو می دونم به خاطر اون خیلی متاسفم .شاید اگه کمی صبر می کرد حالا زنده بود و می تونست به خوشی زندگی کنه.
    مقصود به ارامی جواب داد:
    -من خودم رو مقصر مرگ مینا می دونم من نباید در اون موقعیت تنهاش می ذاشتم برای همین هیچ وقت نمی تونم خودمو ببخشم .این گناه منه که حالا اون میان ما نیست و پدر و مادرش داغدارش هستن .اونا حق دارن از من بیزار باشن من تنها فرزندشون رو گرفتم .بعد از مرگ مینا اونا هم به نوعی در خودشون مردن اگر مراقبتهای پدر و دلسوزیهای مادر نبود اونا شاید خیلی وقت پیش از بین رفته بودندچون تنها امیدشون را به حیات از دست داده بودند .
    به حرفهای مقصود گوش می دادم و اون گویا سنگ صبوری یافته بود برایمن درد دل میگرد.نگاهی به ساعت کردم و گفتم :
    -بهتره پیش بقیه بریم .فکر کنم دیگه وقت ناهار شده.
    مقصود موافقت کردو در حالیککه به سوی پلکان سنگی می رفت گفت:
    -صبر کن تا اول من برم شیب اینجا زیاده ممکن پات سر بخوره بذار من
    برم تا مواظب باشم برات اتفاقی نیفته.
    مقصود با مهارت از پلکان پایین رفت و به من که غصه دار ایستاده بودم و او نگاه می کردم ،گفت:
    -حالا نوبت توئه اروم و محتاط بیا پایین .سعی کن که سرعت قدمهات رو بگیری...
    به سوی پلکان رفتم لیزی سنگها در هنگام بالا امدن زیاد به نظر نمی رسید اما حالا پایین رفتن خیلی مشکل بود من در اولین قدم ان چنان پایم لیز خوردم که وحشتزده جیغ کشیدم مقصود به سرعت دستم را گرفت و من در حالیکه یکباره در اغوش او رها شدم به پایین رفتم .رنگ شرم بر گونه هایمنشست به سرعت خودم را کنار کشیدم و مشغول تکاندن شلوارم شدم .مقصود حتی حرفی نمی زد و من نیز جرات اینکه سرم رابالا بگیرم ،نداشتم
    مقصود که متوجه ای شرمم شده بود گفت:
    -بهتره بریم ممکنه مادر صدای جیغ تو رو شینده باشه و نگران بشه.
    با زانوهایی لرزان به راه افتادم مقصود در کنارم راه می رفت و من تلاش می کردم تا جایی که امکان دارد از او فاصله بگیرم و مقصود با متانت هر چه تمامتر این امکان را برایم فراهم می نمود .
    زمانی نزد زندایی و زهرا خانم برگشتیم انها سفره را پهن کرده بودند و در حال چیدن وسایل ناهار بودند رفتم و به انها کمک کردم .پس از صرف ناهار مقصود یاد اور شد که به دیدن اثار باستانی بیشابور برویم ومن در حالیکه کم کم حادثه قبل از ناهار را یاد می برم به همراه مقصود به راه افتتادیم .بعد از طی مسیری با مطالعه ای تابلو،متوجه شدم وارد قلمرو شاپور اول شده ام .به همراه مقصود از سکوهای سنگی بالا می رفتم و مقصود در مورد انجا برای من توضیح می داد.زمانی که از شهر باستانی بیشابور دیدن کردیم مقصود پیشنهاد کرد که از غار شاپور هم دیدن کنیم و من به سرعت موافقت کردم.
    برای رسیدن به غار شاپور از یک مسیر ناصاف و پر از سنکلاخ عبور کرده و خود را بالا بکشیم .چند بار در هنگام بالا رفتن پایم لغزید که مقصود به کمکم شتتافت و دستم را گرفت تا بهتر قدم بردارم و بعد زمانی که مطمئن می شدم که می توانم خودم بروم دستم را از دستش بیرون می کشیدم ولی در اخرین باری که دستم را گرفت درنگ بیشتری کرد و برای لحظاتی کوتتاه دستم را در میان دستهای گرم ومرطوبش اندکی فشرد .نگاهش کردم .لبخند می زد اما چهره اس عاری از هیچ واکنشی بود به ارامی دستم را رها کردم و با دقت بیشتری قدم برمی داشتم تا دیگر به کمکهای مقصود نیازی نداشته باشم شک و تردید برجسم و جانم حاککم شده بود و یکباره از اینکه به همراه مقصود در این مکان پرت تنها هستیم نگران شدم
    به غار رسیدیم مقصود در حالیکه به دهنه ای غر اشاره می کرد گفت:
    -کاش چراغ قوه را با خودمون برداشته بودیم به خاطر تاریکی داخلی غار نمی شه خیلی جلو بریم فقط تا اونجایی که نور نفوذ می کنه می شه رفت چون چاله های زیادی که توی غاره ،دیده نمیشه
    با احتیاط پرسیدم:
    -خب اگه می گی خطرناکه می تونیم از خیر دیدنش بگذریم.
    لبخند دلگرمی زد و گفت:
    -حیف نیست تااینجا اومدیم از داخل غار دیدن نکنیم؟!نترس خطری نداره فقط باید مواظب باشی و بدونی که زیر پات نشون می دم.
    دودل بودم و برای رفتن تردید داشتم اما مقصود به راه افتاد و به من اشاره کرد تا دنبال او بروم.به راه افتادم مقصود با احتیاط پیش می رفت و به من تذکر می داد که پاههایم را به جای قدم های او بگذارم و من به اندازه ای که در راه رفتن خود محتاط بودم حواسم به غار و جاذبه های ان نبود .به جایی رسیده بودیم که نور کم می شد و تاریکی به پیشوازمان می امد .نجواکنان گفتم:
    -دیگه بهتره برگردیم .نور خیلی کم شده.
    -یک کم بیشتر اگه به یه جوی باریک اب می رسیم من می خوام تو اونجا رو ببینی .
    -ولی جلومون خیلی تاریکه من می ترسم.
    مقصود خندهکنان گفت:
    -از چی می ترسی من که باهاتم؟
    -خب درست،ولی نمی دونم که چی جلومونه.
    -این همه ترسو نباش،دستت رو بده به من دیگه داریم میرسیم.
    لجوجانه ایستادم و گفتم:
    -من دیگه جلوتر نمیام می خوام برگردم...
    -خیلی خب باشه فقط یک لحظه تامل کم می خوام موضوعی رو بهت بگم.
    -چه موضوعی؟!
    مقصودروبه رویم ایستاد ودر حالیکه نگاهش در تاریکی نیمه روشن غار می درخشید گفت:
    -من اگه اصرار دارم که به اونجا بریم برای اینه که اون جوی اب منوبه یاد گذشته میندازه.
    -به یاد گذشته؟!
    مقصود به ارامی سر تکان داد و مغموم گفت:
    -بله به یاد گذشتته.روزی که همراه خانواده به دیدن تنگ چوگان اومده بودیم و من و مینا با هم راهی این غار شدیم .ما در اون روز عشمون رو به هم اعتراف کردیم و در پای جوی اب به هم قول دادیم که همیشه عاشق هم باقی بمونیم قولی که هنوز هم با رفتن اون پا برجاست و از بین نرفته.

  11. Top | #20
    ارسال کننده ی تاپیک
    آفلاین
    وضعیت کاربر:

    شعار کاربر:
    رولا . مهدی . میلاد ...
    عنوان کاربری:مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    July 2011
    شماره عضویت
    5653
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    12,040
    تشکر کردن
    175
    تشکر شده 1,504 بار در 1,156 ارسال
    دعوت شده:
    در 3 تاپیک
    پسند دريافتي
    1237
    پسند كرده
    363
    حالت من :
    سیستم عامل ومرورگر:

    IR-TCI  Firefox
    سيم کارت و آنتي ويروس

    IR-TCI  Avira
    آمار- دستاوردها
    امتیاز
    25
    سطح
    2
    نوار-دستاوردها
    متوسط فعالیت.درصد
    8.83%
    میزان فعالیت روزانه
    3.48%
    فعالیت هفتگی
    2.99%
    فعالیت ماهانه
    1.97%
    میزان امتیاز
    29
    اندازه فونت
    بغض راه گلوی مقصود را بسته بود .با دانستن این موضوع با ملایمت گفتم:
    -خیلی خب با هم به اونجا می ریم اما باید زود برگردیم نمیخوام زندایی نگران ما بشه.
    -باشه حالا دستت رو به من بده از اینجا به بعد غار کمی تنک می شه و ما نمیتونیم با فاصله حرکت کنیم.در ضمن به خاطر وجود اب سنگها لغزنده هستن من نمی خوام اتفاقی برات بیفته خصوصا که مسعود تو رو دست من سپرده.نگران نباش چشمه همین نزدیکی هاست.
    دستم را پیش بردم .مقصود محکم دستم را گرفت وبه راه افتادبه راستی خیلی زود به چشمه رسیدیم نور اندک بود .مقصود در کنار اب نشست دستهایش را در اب فرو برد و با چشمانی بسته غرق در گذشته شد من نیز در کنار او نشستم و دستهایم را در اب زدم اما به خاطر سرمای اب دستم را بیرون کشیده گفتم:
    -وای چقدر سرده !انگار یه قالب یخ بزرگ توی اب انداختن.
    مقصود چشم گشود و خندید.سر تکان داد و گفت:
    -خنکی این اب مال اینه که از ل کوه بیرون می یاد و در طول مسیر خودش افتاب و حرارتی بهخود نمی بینه در ثانی حالا اواخر پاییزه سردی هوا هم به خنکی بیشتر اون کمک می کنه.
    لبخندزنان تایید کردم وگفتم:
    -بهتر نیست دیگه برگردیم ؟دیر میشه ها!
    بلندشدو در حالیکه دوباره دستم را می گرفت گفت:
    -باشه برمی گردیم .مواظب باش کفش هامون خیس شده و حاالا بیشتر از قبل احتمال سر خوردن می ره پس مراقب باش.
    دستهای مقصود را محکم گرفتم و با احتیاط راه می رفتم.مقصود هر از گاهی برمی گشت نگاهم می کرد و می خندید در یکی از دفعات گفتم:
    -هیچ می دونی این طریق دست گرفتن تو منو یاد مینا می اندازه ؟!اونم اون روز موقع برگشت درست مثل تو دستام رو گرفته بود و با احتیاط قدم برمی داشت .منهر بار که دست تو رو گرفتم احساس کردم که حالا مینا کنارمه و این منو خیلی اروم میکنه تو از خیلی جهات شبیه مینا هستی اونم مثل تو زیبا و مهربون بود و انسان با دیدنش غرق در لذت می شد.
    گرمایی گنگ همه وجودم را برگرفته بود .اگر چه مقصود از زیبای و محبت میننا رف می زد اما از اینکه او من را با مینا مقایسه می کرد پی بردم مورد پسند مرد جذابی همجون مقصود قرار گرفته ام و قلبم در سینه لرزید .کاش حالا مسعود عزیزم در کنارم بود و این حرفها را می شنید ان وقت بیشتر احساس غرور می کردمو از اینکه پیش روی محبوبم از زیبایی ام دم بزنند بیشتر مسرور می گشتم.
    یاد مسعود اتشکده قلبم را شعله ورتر کرد .خدا می دانست که چقدر دلتنگ خبری از او بودم .به قول مقصود فکر کردم و از این که امشب خواهم توانست با او حرف بزنم غرق در اشتیاق شدم.
    زمانی که از غار بیرون امدیم به سرعت راهی تنگ چوگان شده وبه پیش زندایی و زهرا خانم برگشتیم .زندایی که نگران شده بود با دیدنما نفس اسوده ای کشید و زهرا خانم با چای معطر و خوش رنگ از ما پذیرایی کرد.مقصود پیشنهادکرد تا قبل از تاریک شدن هوا به خانه برگردیم که به سرعت موافقت شد .وسایل را جمع کرده و راهی خانه شدیم .زمانی که به خانه رسیدیم مقصود برای انجام کاری به بیرون رفتو من نیز با زندایی مشغول صحبت کردن در مورد امروز شدیم. با امدن مقصود زهرا خانم شام را کشید و سهم خوشان را برد تا با اقا رحمان در ساختمان خودشان بخورند.پس از شام زندایی اظهار خستگی کرد و من نیز او را با اتاقش بردم .زمانی که برگشتم مقصود با اشاره ای زیرکانه یاد اور شد به مسعود از طبقه ای بالا زنگ بزنیم.به سرعت به طبقه ای بالارفتیم .
    مقصوددر اتاقش را گشود و من برای اولین بار به اتاق او می رفتم با کنجکاوی به اطراف نگاه می کردم اتاق مقصود برخلاف اتاق مسعود خالی از هر قابی بود فقط در زاویه روبه روی تخت او یک ساعتی به شکل دلفین اویختته شده بود .
    مقصود به تخت اشاره ای کرد و گفت:
    -بشین تا شماره ای مسعود رو بگیرم فقط خدا کنه حالا خونه باشه و سرش جایی گرم نباشه!
    در دل دعا کردم که مسعود خانه باشد زهر کلام مقصود جانم را ازرد اماسعی می کردم تا اهمیتی به مفهومش ندهم.دقایقی گذشت تا اینکه گوشی را برداشت و مشغول صحبت شدو گفت:
    -الو...سلام ویدا جان منم مقصود حالت چطوره؟
    -....
    -منم خوبم مادر و امل هم خوب هستن .گوش کن ویدا ....امل اینجاست می خواد با مسعود حرف بزنه .گوشی رو بده بهش.
    -......
    -راستی ؟خب پس بهش بگو که زنگ زدیم .ببینم این شازده پسر کجاست؟
    -.....
    به مقصود نگاه کردم در لابه لای حرفهایش فهمیدم که مسعود خانه نیست .مقصود دقایقی گوش داد و بعد در حالیکه نگاهم می کرد به ویدا گفت:
    -بهش بگو که امل منتظر نامه یا تلفن از اونه خوشگذرونی رو بذاره کنار و یاد کسانی که اینجا هستن باشه مگه قول و قراراش با اون یادش رفته که دیگه یادی از اون نمی کن؟!
    -......
    -خیلی خب حالا عجله داری دیگه معطلت نمی کنم.فقط فراموش نکنی پیغام منو رو به مسعود برسونی .در ضمن یه کاری باهات داشتم اما حالا که وقت نداری ،فردا بهت زنگ می زنم باشه؟
    مقصود کمی درنگ کرد و بعد با یک خداحافظی کوتاه تلفن را قطع کرد و به من نگریست و گفت:
    -ویدابهت سلام رسوند اژانس منتظرش بود و نتونست با تو حرف بزنه اما می گفت خیلی دلش می خواد حتی اگه تلفنی هم شده با تو اشنا بشه.مسعود ظاهرا اونو محرم اسرار دونسته و در مورد تو براش حرف زده .
    لبخند غمگینی زدم وتشکر کردم و گفتم:
    -مسعود کجا بود؟
    نگاهش را دزدید و به ارامی گفت:
    -به یه شب نشینی رفته بود.
    -تنهایی ؟چرا ویدا باهاش نرفته ؟
    شانه بالا انداخت .مصرانه نگاهش کردم و پرسیدم:
    -چرا جوابم رو نمی دی؟
    -نمی خوام ناراحت بشی.
    -ناراحت نمی شم خواهش می کنم بگو.
    مقصود در نگاهم نگریست و زیر لب گفت:
    -با ملانی رفته بود ویدا تمرین داشته و نتونست با اونا بره.اینه که اون دوتا باهم رفتن.
    سوزش شدیدی در معده ام احساس کردم .گویی ترشح یک ماده تلخ که در درونم می جوشید و همه جسم و جانم را می گدداخت شبنم اشکی در نگاهم نشستو من در استانه گریه بودم و به سرعت اتاق مقصود را ترک کردم.
    در اتاق روی تخت افتادم و به تلخی گریستم .باور انچه که می شنیدم برایم دشوار بود مسعود نه برای من نامه می نوشت و نه تلفن می کرد و من در تمام مدت دلیل این موضوع را گرفتاری کاری مسعودو می دانستم اما حالامی فهمیدم او ننه تنها گرفتار نیست بلکه انقدر فرصت دارد که به شب نشینی و میهمانی برود ان هم با ملانی، و این موضوع من را ازار می داد .حالا که من برای او مهم نبودم من نیز با خود عهد بستم که جواب تلفن های احتمالیش را ندهم و اگر نامه ای داد به ان پاسخ ندهم.
    مقصود پشت در اتق امد اما من که نمی خواستم او صورت گریان من را ببیند از او خواهش کردم که به اتاقش برود و بگذارد شب را با خودم خلوت کنم.مقصود مطیعانه پذیرفتو من در حالیکه اشک می ریختم صدای پایی او را که به اتاقش برمی گشت می شنیدم.ان شب برای تلافی حتی به ماه هم نگاه نکردم.
    پایان فصل 5
    ادامه دارد......

صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

این تاپیک را در شبکه های اجتماعی زیر محبوب کنید

این تاپیک را در شبکه های اجتماعی زیر محبوب کنید

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •